هستى . . . » .
فرزند زبير ، اين عدّه را براى خلافت نامزد كرد و آنها را براى مخالفت با معاويه و تباه كردن تصميمش ، تشويق نمود .
( 1 )
سخنان عبد اللّه بن عمر
« عبد اللّه بن عمر » به سخن پرداخت و خداى را ستوده ، بر پيامبر درود فرستاد و گفت : « اما بعد : اين خلافت ، نه هرقلى است ، نه قيصرى و نه خسروى ، كه فرزندان آن را از پدران به ارث برند و اگر چنان مىبود ، من بعد از پدرم به آن اقدام مىكردم به خدا ! وى مرا همراه آن شش نفر از اصحاب شورا وارد نكرد ، مگر از اين جهت كه خلافت شرط معيّنى نيست بلكه خاص قريش است براى كسى كه اهل آن باشد از كسانى كه مسلمين آنها را براى خود بپسندند از ميان كسانى كه باتقواتر و پسنديدهتر باشند ، پس اگر تو جوانان را از قريش بخواهى ، به جانم سوگند ! يزيد از آنهاست و بدان كه او براى تو در نزد خداوند نتيجهاى نخواهد داشت . . . » .
سخنان عبادله ، نظريات فردى آنان را بيان نمىكرد ، بلكه به گونهاى صادقانه ، نظر اكثريت قاطع مسلمين را بيان مىداشت كه خلافت يزيد را نمىپسنديدند و به آن رضايت نداشتند .
( 2 )
سخنان معاويه
سخنان آن جمع ، بر معاويه سنگين بود ، وى هيچ راهى براى به دست آوردن رضايت آنان نيافت ، بنابراين ، به تعريف و توصيف پسرش پرداخت و گفت : « گفتم و گفتيد و اينك پدران رفته و فرزندان ، ماندهاند ، فرزندم نزد من از