نگريست تا آنجا كه اگر خلافت بعد از وى از آنها خارج مىشد ، فتنهاى به وجود مىآوردند و تفرقهاى براى امت پيش مىآمد و او وحدت كلمه را با قرار دادن امر خلافت در ميان آنها مىخواست . سپس وى دقت كرد كه چه كسى از آنها قدرتمندتر است و « يزيد » را يافت ؛ زيرا وى بزرگسال بود و در حيات پدرش ، فرماندهى لشكرها را به عهده داشت و هيبتى در نزد فرماندهان به هم زده و داراى قدرت و نفوذ كلمه بود . اگر امر خلافت را براى كس ديگرى از آنها قرار مىداد ، اين ، سبب منازعه مىشد ، خصوصا وى قدرت و توانايى استيلاى بر اموالى كه در بيت المال بود را ، داشت ، اگر امر خلافت را به غير از او مىسپرد ، تفرقه و اختلاف پيش مىآمد ، پس تصميم گرفت كه امر خلافت را به او بسپارد و با اين بينش ، سبب الفت و عدم تفرقه گرديد ، اين همان سببى است كه وى ، يزيد را وليعهد قرار داد و نمىدانست كه خداوند پس از آن ، چه چيزى را پيش مىآورد ! ! . . . » « 1 » .
( 1 ) مشتى خاك بر امثال چنين كسانى باد كه عصبيت گناهآلودشان آنان را به پذيرش منكر و توجيه باطل كشانده است . آيا كار خلافت كه سايهء خدا در زمين است ، به امويان بر مىگردد كه معاويه خواستها و امثال آنان را در نظر گيرند در حالى كه آنها كسانى هستند كه با پيامبر اسلام مخالفت كردند و با او جنگيدند و هر كس را كه به دين اسلام وارد گرديده بود ، شكنجه دادند ، پس چگونه امر خلافت در دست آنها خواهد بود ، اگر منطق و بينشى دينى وجود مىداشت ، آنان در پس قافله مىبودند و براى آنان هيچ حسابى در نظر گرفته نمىشد .
هامش
( 1 ) تاريخ دول اسلاميه ، ص 28 .