( 1 ) آنگاه نعمان به جلب نظر معاويه پرداخت و گفت :
معاوى الا تعطنا الحق تعترف * لحق الازد مسدولا عليها العمائم
أ يشتمنا عبد الاراقم ضلة * فما ذا الذي تجدي عليك الاراقم
فما لي ثأر دون قطع لسانه * فدونك من ترضيه عنه الدراهم « 1 »
« اى معاويه ! اگر حق ما را ندهى ، در آن صورت به حق « ازد » كه عمامهها بر آن قرار داده شدهاند ، اعتراف كرده باشى » .
« آيا غلام اراقم بىسبب ما را دشنام دهد ؟ مگر اراقم چه چيزى به تو خواهند رساند ؟ » .
« من انتقامى جز بريدن زبانش نمىخواهم ، پس آن را داشته باش كه به جاى آن درهمها موجب خشنودى مىشوند » .
معاويه گفت : خواستهات چيست ؟
- زبانش را مىخواهم .
- آن براى تو است .
( 2 ) خبر به « اخطل » رسيد ، او به سرعت نزد يزيد رفت و از او پناه جست و به او گفت : اين همان خبرى است كه از آن مىترسيدم .
يزيد ، او را اطمينان داد و نزد پدرش رفته به او خبر داد كه وى را پناه داده است . معاويه به او گفت : با پناه دادن ابو خالد ( يعنى يزيد ) نمىشود كارى كرد ، پس او را بخشيد .
( 3 ) اخطل ، به حمايت يزيد از وى افتخار مىكرد و نعمان را شماتت مىنمود و مىگفت :
هامش
( 1 ) العقد الفريد 5 / 321 - 322 .