- آرى ، مىشناسم .
- ابو تراب همان است .
- هرگز ، وى ابو الحسن و الحسين است .
رئيس پليس ابن زياد بر او اعتراض كرد و گفت : امير به تو مىگويد كه او ابو تراب است و تو مىگويى نه .
( 1 ) آن قهرمان بزرگ بر او فرياد كشيده ، او و اميرش را به باد استهزا گرفت و گفت : « اگر امير دروغ بگويد ، مىخواهى من نيز دروغ بگويم ؟ و بر باطل گواهى دهم آن طور كه او گواهى داده است ؟ » .
خودسرى و غرور طاغوت در هم شكست و زمين بر او تنگ شده ، به او گفت : « اين نيز به گناهت اضافه مىشود » .
آنگاه بر مأمورانش فرياد كشيد : چوب را برايم بياوريد ، چوب را برايش آوردند . به او گفت : چه مىگويى ؟
( 2 ) آن قهرمان ، با شجاعت و تصميم و بدون اعتنا به وى گفت : « بهترين گفتهاى است كه من در حق بندهاى از بندگان مؤمن خداوند ، گفتهام . . . »
آن سفاك ، به جلادانش گفت ، آن قدر او را بزنيد كه شانهاش به زمين برسد .
آنها به سويش شتافتند و با چوبهايشان به سختى وى را مضروب ساختند تا اينكه شانهاش به زمين رسيد ، آنگاه به آنها دستور داد تا دست نگهدارند و به او گفت : خوب ! دربارهء على چه مىگويى ؟
آن خونخوار فكر كرد كه شكنجههاى وى او را از عقيدهاش دور خواهد ساخت لذا به او گفت : « به خدا ! اگر مرا با تيغها و چاقوها شرحه شرحه سازى ، چيزى جز آنچه را كه شنيدهاى ، نخواهم گفت » .
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 226
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص٢٢٦