آن سفاك اختيار از كف بداد و بر او فرياد كشيد : بايد او را لعنت كنى و الّا گردنت را مىزنم ! . . .
« صيفى » بر او فرياد كشيد و گفت : « به خدا سوگند ! در اين صورت ، قبل از آن ، گردنم را مىزنى و اگر جز گردن زدنم را نخواهى ، من از خدا راضى هستم ولى تو شقاوتمند خواهى بود . . . » .
آنگاه دستور داد تا او را به غل و زنجير ببندند و در زندان تاريك افكنند « 1 » و سپس او را همراه « حجر بن عدى » فرستاد و به همراه وى شهيد گشت « 2 » .
( 1 )
8 - عبد الرحمن عنزى
« عبد الرحمن عنزى » يكى از بهترين شيعيانى بود كه مزدوران زياد ، او را دستگير نمودند . او از آنان خواست تا اجازه دهند با معاويه رو به رو شود شايد او را ببخشد . آنها درخواست وى را پذيرفتند و او را به اسارت ، به دمشق فرستادند . هنگامى كه در حضور طاغوت قرار گرفت ، معاويه به او گفت : خوب ! اى برادر ربيعه ! دربارهء على چه مىگويى ؟ . . .
« مرا رها كن و از من مپرس كه آن براى تو بهتر است . . . » .
- به خدا تو را رها نمىكنم . . .
( 2 ) آن قهرمان بزرگ ، شروع به بيان فضايل امام كرد و از مقام آن حضرت تمجيد نمود و گفت : « گواهى مىدهم كه وى از كسانى بود كه خداى را بسيار ياد مىكنند و به حق دستور مىدهند و اقامهء قسط مىنمايند و از گناه مردم
هامش
( 1 ) طبرى ، تاريخ 5 / 266 - 267 .
( 2 ) حياة الامام الحسن عليه السّلام 2 / 371 .