ضعف قواى آنها ثابت شود . بدان كه ما مزيّت را به خاطر علم به تفاوتها و وجوه لازم نمىدانيم كه به زبان استناد يابد ، بلكه آن را براى آگاهى از مواضع آن لازم مىدانيم . اينكه بدانيم « واو » براى جمع است و « فاء » براى تعقيب بدون تأخير و « ثمّ » با تأخير و « إن » براى فلان امر و « إذا » براى فلان مورد ، علم نيست ؛ بلكه علم آن است كه هرگاه شعرى بسرايى يا نامهاى بنويسى بتوانى به زيبايى گزينش نمايى و موضع هريك را بدانى . » « 1 »
در اينجا عبد القاهر نزديك است كه هرگونه رابطه بين سرشت زبانى و توانايى بر نظم را نفى نمايد و قدرت بر نظم را به قدرت عقلانى گوينده برمىگرداند كه آن را به معناى عام به علم مرتبط مىسازد و آنها را تنها به آگاهى از زبان و قراردادهاى زبانى محدود نمىنمايد . اين ارتباط براى او مهم است ، چون تعيينكنندهء تفاوت بين سطح كلامى با سطح كلام ديگر مىشود و لذا وى را بر تفسير اعجاز توانا مىسازد . البته اين براساس تفاوت قرآن با ديگر متون مىباشد . يعنى اعجاز آن به قراردادهاى زبان از حيث لفظ و تركيب بازنمىگردد بلكه در كنار آن به توانايى ويژهء گوينده بر ساخت زبان و بازسازى آن بازمىگردد . « 2 »
اما تفسير اعجاز به نظم يا بيان بلاغت نظم معجزهآساى قرآنى به پرداختن به ذات خداوند و تلاش براى كشف توانمندى عقلانى وى منجر مىشود ؛ چون خداوند گوينده يا نويسندهء اين متن معجزهآساست . لذا عبد القاهر به بررسى متون بشرى بهويژه شعر روى آورد و مزيّتها را در آن مىجويد . مؤيد ما در اين مسأله آن است كه در مقدمه دلايل الاعجاز به تصحيح اعتقاد به اهميّت شعر مىپردازد و به اينجا مىرسد كه « مىدانيم جهتى كه دليل به قرآن اقامه شد و آشكار گشت ، اين است كه قرآن در حدى از فصاحت است كه قواى بشرى از آن ناتوان مىباشد و به غايتى منجر شد كه با فكر به آن نمىتوان رسيد و محال است كه كسى آن را دريابد
هامش
( 1 ) دلائل الإعجاز ، صص 249 - 250 .
( 2 ) مفهوم النظم ، ص 18 .