است ، به مسألهء متكلم مربوط مىشود . وى از پندارى در مسألهء ترتيب واژگان در روان پرده برداشت و بر آن شد كه « برخى از آنان را مىبينى كه حالت شنونده را معتبر مىدانند و هرگاه ببيند كه معانى در نفس تنها به ترتيب واژگان در گوش مرتب مىشوند ، در اين هنگام مىپندارد كه معانى تابع لفظاند و ترتيب در آن از جانب واژگان و ترتيب آن در تلفّظ متكلّم كسب مىشود . اين گمان باطلى است ، چون توجه و اعتبار بايد به حالت واضع كلام و مؤلّف آن باشد و واجب است كه به حالت معانى با او نگريسته شود نه با شنونده . » « 1 » همچنين مىگويد : « غرض از نظم كلام آن نيست كه واژگان در تلفظ از پى هم آيند ، بلكه دلالت آنها بايد تناسب داشته باشند و معانى آنها به همان وجهى كه عقل اقتضا مىكند بيايند . » « 2 »
به اين معنا ، نظم ارتباطى وثيق با قواى درك آدمى دارد كه در مقدمهء آن عقل است و نظم و سامان واژگان بازتاب معنا در ساخت منطقى آن است . اين مطلب اشاره دارد به اينكه عبد القاهر بر يكى از اصول وحدت منطقى تكيه نموده است و به عقل جايگاهى در اثر هنرى داده است و آن را براى نظم در ترتيب آن به صورتى كه با قواى عاقله و ذوق آدمى تناسب داشته باشد راهبر قرار داده است .
وى وقتى به نظم با اين روش كه به بيان و توضيح آن پرداخته مىنگرد ، به دو چيز يعنى عقل و نفس ، توجه دارد . شكى نيست كه وى ميان آن دو تفكيك نموده است ؛ عقل به هدايتگرى منجر به سلامت معنا و قدرت آن مىپردازد ولى نفس ظرفى است كه معانى در آن ريخته مىشود و مسئول قدرت تأثير بر نفس شنونده يا خواننده است تا در شكل منطوق يا مكتوب در پرتو هدايت و راهنمايى عقل آشكار گردد . « 3 »
اما مسألهء نظم و ترتيب معانى در نفس با متكلمى غير از بشر چگونه است ؟ يعنى اعجاز در نظم قرآنى درحالىكه متكلّم خداوند است ، چگونه ممكن است ؟
هامش
( 1 ) دلايل الاعجاز ، ص 417 .
( 2 ) همان ، صص 49 - 50 .
( 3 ) دراسات فى القرآن ، ص 64 .