و وجود اين تفاوت در كلام بشر برمىگردد . سبك قرآن در يك درجه و گونهء واحدى از حيث فصاحت ، بلاغت ، روانى ، دلنشين بودن واژگان ، نزديك بودن و روشنى آنها ، و هماهنگى و نظاممند بودن است كه اين را در كلام بشر نمىيابيم . « 1 »
از استقراى وجوه اعجاز باقلانى از نظر بلاغى پيداست كه وى وجه مشترك آنها را در وجود تفاوت در كلام بشر ، و هماهنگى و عدم تفاوت در قرآن مىداند . حكم سنجش تفاوت از حيث گونهء ادبى آن و از حيث فصاحت و بلاغت است . وى به اين نتيجه رسيد كه « نظم قرآن در هماهنگى ، فصل و وصل ، آستانه و پايانهء آن است و در هر مسيرى كه مىرود و بابى كه بر آن وارد مىشود و گونهاى كه به آن اشاره مىكند ، هيچ تفاوتى در آن نيست . اما در كلام غير قرآن ، دائما تغيير ناهمگونى وجود دارد . « 2 »
ملاحظه مىشود كه ايدهء نظم و هماهنگى يا عدم تفاوت در اصل امرى است ذوقى و تنها براى كسانى ميسّر است كه از درجهء بالاى معرفت فصاحت و بلاغت برخوردار باشند ولى براى غير اين افراد به تقليد ميسّر مىشود . بنابراين معيار ، وى به نقد معلّقهء امرؤالقيس پرداخت و به اين نتيجه رسيد كه اين معلّقه و نظاير آن در ابيات تفاوت آشكار در زيبايى ، پستى ، روانى ، پيچيدگى و درستى و ضعف دارند . « 3 »
وقتى به قرآن كريم نزديك شد ، جملهاى آورد كه بر رويكرد ذوقى وى دلالت دارد ؛ و آن ، اين است كه ذوق در جانها وجود دارد و عقل و خرد توان اظهار اسرار و نهانىهاى آن را ندارد و چون امرى معجزهآسا مثل قرآن كه بر پيوندهاى مرتبط با روح و روان مبتنى است ، بر آن ارائه شود ، بىترديد دچار حيرت مىگردد ، زيرا ماجراى قرآن و اعجاز آن به ذوق بازمىگردد . باقلانى مىگويد : « اما روش و نظم و همبستگى و توصيف قرآن بهگونهاى است كه عقل و خرد در جهت آن سرگردان و در پاى آن پريشان و در برابر وصف آن گمراه مىگردد . » « 4 »
پس طبيعت اعجاز بلاغى از نظر باقلانى ظريفتر از سحر و جادو ، هولناكتر از
هامش
( 1 ) الاعجاز البلاغى ، ص 236 .
( 2 ) اعجاز القرآن ، ص 206 .
( 3 ) همان ، صص 159 - 160 .
( 4 ) همان ، ص 183 .