است :
يَمْحُوا اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ
« 1 » . هر آنچه كه از علوم حقّه به ما مىرسد و علوم دينى ناميده مىشود ، از آنجا جوشش مىگيرند . چنان كه فرموده است :
وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ
« 2 » . شكى نيست كه آن از وابستگى زمانى برتر و از تغيير حوادث روزگار منزّه مىباشد . قضا هم ، چنين است .
بعيد نيست كه ملا صدرا به اين سخن هم نظرى داشته است كه در اسفار به رد آن و امثال آن مىپردازد . مىگويد : « قضا نزدشان عبارت است از : وجود صورتهاى عقلانى همه موجودات ، از حق تعالى ، يكبارگى به طريق ابداع و بدون زمان فيضان مىيابد ، كه به نظر آنها عالم و افعال خداوند ذاتشان با ذات او در تباين است . أمّا به نظر ما ، صورتهاى علمى و لازم ذات او ، بدون جعل و تأثير و تأثّرند و از اجزاى عالم نيستند . چون حيثيّت عدمى و امكانات واقعى ندارند . پس قضاى ربّانى همان صورت علم خداوند است كه ذاتا قديم و به بقاى خداوند ، باقى است . »
در حاشيهء اسفار شرحى عميق و دقيق بر اين سخن يافت مىشود كه ظاهرا از علّامه طباطبايى است . گويى علاوه بر شرح ، اضافاتى هم دارد . مهمترين سخن علّامه اين است كه :
« مصداق قضاى او در هر موجود و معلولى همان وجوب خصوصيّت وجودى اوست كه بر علّت تامّه قائم است ، و علّت تامّه از حيث مبدئيّت وى در ايجاب وجود . پس قضاى هر معلولى همان علّت تامهء آن از حيث ايجاب آن براى خداوند ؛ و قضاى عام براى همهء عالم ، همان علم فعلى و موجب اوست . لذا قضا به ذاتى خارجى ( خارج از عالم ) و فعلى ( غير خارجى ) تقسيم مىشود . بيشترين واژهء قضا در كتاب و سنّت از نوع دوم است . » منظور از قضاى فعلى ، همان است كه خارج از عالم است .
پس قضا همان علم خداوند به اشياء قبل از تكوين آنهاست ، و علم خداوند به آنها بعد از تكوين همان قدر است . ذات او منزّه است از اين كه علمش در قبل از ايجاد آنها با بعد از ايجاد متفاوت باشد . مسألهاى كه اكنون خود به خود طرح مىشود اين است كه : آيا خداوند
هامش
( 1 ) - رعد ( 13 ) آيهء 39 : خدا آنچه را بخواهد محو يا اثبات مىكند ، و أصل كتاب نزد اوست .
( 2 ) - حجر ( 15 ) آيهء 21 : و هيچ چيز نيست مگر آن كه گنجينههاى آن نزد ماست .