دفاع آن حضرت از پدرش عليهما السّلام
( 1 ) هنگامى كه عايشه خبردار شد كه حضرت على عليه السّلام به سرزمين « ذى قار » رسيده به حفصه دختر عمر نوشت : امّا بعد ، هنگامى كه ما به بصره رسيديم و على در « ذى قار » فرود آمد ، به خدا سوگند كه به سان تخم مرغى كه بر روى سنگ از هم بپاشد ، گردنش باريك و از هم گسيخته شده و همچون شترى رميده مىماند كه اگر جلو آيد كارد به گلويش وارد آيد و اگر پا به فرار گذارد از پشت سر پى شود .
اين نامه كه به حفصه رسيد ، شادمان گشته كودكان قبيلهء « تيم » و « عدى » را جمع كرده به دست هر يك طبلى داده دستور داد بر آن كوبيده بگويند : « چه خبر ، چه خبر ، على به مانند شترى رميده ، در ذى قار وامانده ، اگر جلو رود كشته مىشود و اگر عقبنشينى كند از پشت سر پى مىشود » . به امّ سلمه خبر رسيد كه زنان بدين گونه گرد هم آمده به ناسزاگويى نسبت به امير المؤمنين عليه السّلام مشغول شده و به خاطر نامهاى كه از عايشه به آنها رسيده ، شادمان گشتهاند . وى از اين خبر به گريه آمده گفت : لباسهايم را بدهيد تا بپوشم و نزد آنان رفته تنبيهشان كنم ! امّ كلثوم دختر امير المؤمنين عليه السّلام فرمود :
من از تو نيابت مىكنم و از تو آشناترم . لباسهايش را پوشيده به صورت ناآشنا در جمع آنان حاضر شد و روبند زده در جمع كنيزانش كه همگى صورتهاى خود را پوشيده بودند ، خود را مخفى كرد . هنگامى كه كارهاى بيهوده و لهو و لعب آنان را از نزديك مشاهده فرمود ، نقاب از روى برداشت و چهرهء خود را به آنان نشان داده به حفصه گفت : اگر امروز تو و خواهرت با امير المؤمنين مخالفت مىكنيد ، كار تازهاى انجام نمىدهيد . شما قبلا نيز در مقابل رسول خدا ايستاده با آن حضرت مخالفت كرديد و خداوند در شأن شما آن آيات شريف را نازل فرمود و خود به جنگ شما آمد .
حفصه اظهار شرمندگى كرده گفت : اينان از روى نادانى چنين مىكنند . و فورا آنان را متفرّق و پراكنده ساخت . « 1 »
هامش
( 1 ) شيخ مفيد ، الجمل ، ص 149 و نيز شرح ابن ابى الحديد ، ج 14 ص 13 و سفينة البحار ، ج 1 ص 285 و « جمهرة الرسائل » تأليف احمد زكى صفوت ، ج 1 ص 377 .