شمشير من گردنى را راست نخواهد گذاشت . گفتم : اى زبير ! انتساب به بنى هاشم تو را به فرياد درآورده است ، مادرت صفيّه دختر عبد المطلب است . گفت : اين يك شرافت و الا و يك امتياز ويژه است ، اى پسر ختمه و اى پسر صهّاك ، ساكت باش اى بىمادر ! و سخنى گفت ؛ چهل نفر از حاضران در سقيفهء بنى ساعده از جا جسته بر او حملهور شدند . به خدا سوگند نتوانستيم شمشيرش را از دستش بگيريم مگر وقتى كه او را بر زمين افكنديم ، با اينكه هيچ كس به يارى و كمك او نيامده بود .
( 1 ) من به سرعت خود را به أبو بكر رسانده با او دست داده بيعت كردم و به دنبال من عثمان بن عفان و ديگر حاضران در سقيفه غير از زبير چنين كردند . به او گفتيم : بيعت كن و گرنه تو را خواهيم كشت ! بعد مردم را از او دور ساخته گفتم : مهلتش دهيد ، او از روى خودخواهى و نخوت نسبت به بنى هاشم به خشم درآمده است . دست أبو بكر را در حالى كه از ترس مىلرزيد ، گرفته سر پا نگه داشتم و او را كه عقلش مخلوط گشته و نمىدانست چه مىكند ، بر روى منبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نشانيدم . به من گفت :
اى ابو حفص ! من از قيام و خروش على مىترسم . به او گفتم : على كارى به تو ندارد و سرگرم كار ديگرى است . ابو عبيده جرّاح در اين كار به من كمك كرده دست او را بر روى منبر مىكشيد و من از پشت سرش او را مانند بز نرى كه بخواهند بر بز مادهاى بجهانند ، بر روى منبر گذاشتم . گيج و سرگردان بر روى منبر ايستاد . به او گفتم :
سخنرانى كن و خطابه بخوان ! زبانش بند آمده به وحشت افتاده و از سخن بازايستاده بود . من دست خود را از شدّت عصبانيّت به دندان مىگرفتم ، و به او گفتم : تو را چه شده ؟ چرا گيجى ؟ و او هيچ كارى نمىكرد و سخنى نمىگفت . مىخواستم او را از منبر به زير آورم و خود جاى او را بگيرم . ترسيدم مردم از سخنانى كه خودم دربارهء او گفته بودم ، تكذيبم كنند . عدّهاى پرسيدند : پس آن فضائلى كه دربارهء او گفته بودى و برشمردى كجاست ؟ تو از رسول خدا دربارهء او چه شنيده بودى ؟ گفتم : من از رسول خدا دربارهء او فضائلى شنيده بودم كه دوست مىداشتم و آرزو مىكردم اى كاش مويى بر بدن او مىبودم ، و من داستانى از او دارم . به او گفتم : سخنى بگو و گرنه از منبر پايين آى ! . . . خدا مىداند كه اگر از منبر فرود آمده بود من بالا مىرفتم و
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 734
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٧٣٤