سخنى مىگفتم كه به گفتار او منجر نشود . وى با صدايى ضعيف و نارسا و ناتوان گفت : من ولى و سرپرست شما شدهام امّا بهترين نفرات شما نيستم با اينكه على در بين شماست ، بدانيد كه مرا شيطانى است كه بر من مسلّط شده و مرا وسوسه مىكند و خير مرا در نظر ندارد و هرگاه لغزيدم ، شما مرا بر پاى داشته راست كنيد ! كه من در پوست و موى شما وارد نشوم ، براى خود و شما استغفار مىكنم .
از منبر پايين آمد ، در حالى كه مردم به او خيره شده بودند ، دستش را گرفته فشار داده او را نشانيدم . مردم براى بيعت با او جلو آمده من در كنارش نشستم تا هم او را و هم كسانى را كه بخواهند از بيعتش سرباز زنند ، بترسانم . او گفت : على چه كرد ؟
گفتم : وى خلافت را از گردن خود برداشت و به خاطر اينكه مسلمانان كمتر اختلاف داشته باشند ، به اختيار آنان گذاشت ، و خود خانهنشين شده است . مردم با اكراه بيعت كردند .
( 1 ) وقتى بيعت او فراگير شد ، فهميدم كه على ، فاطمه و حسنين را به در خانهء مهاجران و انصار مىبرد و بيعت ما را با خود در چهار موضع يادآور شده آنان را تحريك مىكند . مردم شبانه به او نويد يارى مىدهند ولى صبحگاهان كسى به كمك او نمىرود . بر در خانهاش حاضر شده از او خواستم كه از خانه بيرون آيد . به كنيزش فضّه گفتم : به على بگو براى بيعت با أبو بكر بيرون آيد چون مسلمانان با او بيعت كردهاند ! پاسخ داد : على مشغول است . گفتم : بهانه نياور و به او بگو خارج شود و گرنه وارد شده به زور بيرونش مىبريم ! فاطمه از اتاق بيرون آمده پشت در منزل ايستاد و گفت : اى گمراهان دروغگوى ! چه مىگوييد ؟ و چه مىخواهيد ؟ گفتم : اى فاطمه ! گفت : عمر چه مىخواهى ؟ گفتم :
چرا پسر عمويت تو را براى پاسخگويى فرستاده و خود در پس پرده نشسته است ؟
گفت : طغيان و سركشى تو ، اى بدبخت مرا از خانه به در آورده است ، و حجّت را بر تو و بر همهء گمراه كنندگان تمام كرده است . گفتم : اين ياوهها و حرفهاى زنانه را كنار گذاشته به على بگو : بيرون آى ! دوستى و احترامى در بين نيست . گفت : اى عمر ! آيا مرا از حزب شيطان مىترسانى ، با اينكه حزب شيطان كوچك است ؟ گفتم : اگر
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 735
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٧٣٥