را لگدمال و دهانش را پر از خاك مىكنند .
و پس از آنكه سومين نفر را مىبينند كه از بيعت با أبو بكر سرپيچى كرده فرياد مىزند : « به خدا سوگند ، هر آنچه تير كه در چنته داشته باشم ، بر شما خواهم افكند و نيزهام را از خونتان رنگين كرده تا جايى كه توان در بازو داشته باشم ، شمشيرم را بر شما فرود خواهم آورد و با تمام افراد خانواده و قبيلهام با شما خواهم جنگيد » .
پس از آنكه نفر چهارمى را مىبينند كه بيعتى بدين گونه را نكوهش كرده اعلام جنگ مىدهد و آتش جنگ بر مىافروزد و مىگويد : « دود و گرد و غبارى را مىبينم كه چيزى جز خون آن را فرو نمىنشاند » .
( 1 ) و پس از آنكه رئيس قبيلهء خزرج سعد بن عباده را مىبينند كه مورد توهين قرار گرفته از سر و رويش بالا رفته بر سرش به خشم فرياد برمىآورند : « سعد را بكشيد ، خدا او را بكشد ! او منافق است ، فتنهگر است » . و مردى بر بالاى سرش ايستاده مىگويد : « تصميم گرفتهام چنان لگدمالت كنم كه بندهايت از هم بگسلد و يا ديدگانت از كاسهء چشمت بيرون جهد » .
و پس از آنكه مىبينند قيس بن سعد ريش عمر را گرفته مىگويد : « به خدا سوگند اگر مويى از سر او كم شود ، تا يك دندان درست در دهان توست ، برنمىگردم و دست از تو برنمىدارم » . و يا : « اگر مويى از او بخوابد و فرو نشيند برنمىگردم تا همهء اجزاى پيكرت را از هم بپاشم » .
و پس از آنكه زبير را مىبينند در حالى كه شمشيرش را از نيام به درآورده مىگويد : « تا با على بيعت نشود شمشيرم را غلاف نخواهم كرد » ، و عمر مىگويد :
« اين سگ را بگيريد ! » شمشيرش را از دستش مىگيرند و به سنگ زده مىشكنند .
پس از آنكه مقداد ، آن مرد بزرگ را مىبينند كه به سينهاش مىكوبند و يا حباب بن منذر را مىبينند كه بينىاش مىشكند و دستش كوفته مىشود و يا مىبينند كه پناهندگان به خانهء نبوّت و پناهگاه امّت و خانهء شرف و بزرگوارى - خانهء فاطمه و على عليهما السّلام - چگونه مورد ارعاب و تهديد قرار گرفتهاند و أبو بكر به عمر بن خطّاب دستور داده و به او گفته : « اگر از بيعت خوددارى كردند با آنان درگير شو ! » و عمر
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 710
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٧١٠