يعنى زندگى پسنديده شده ، « ماء دافق » يعنى آب ريخته شده و جهيده شده . و احتمال دارد كه فعل « فطم » به عنوان فعل لازم آمده باشد ( كه در آن صورت اسم فاعل معناى اسم مفعول به خود مىگيرد و حالت صفتى پيدا مىكند ) .
( 1 ) فيروزآبادى گويد : « افطم السّخلة » يعنى زمان جدا شدن بزغاله يا برّه از مادرش فرا رسيده است . هنگامى كه جدا شد ، به او « فاطم » و مفطومه و فطيم گفته مىشود . « 1 »
محمّد على انصارى گويد : از اخبار و روايات علل متعدّد و گوناگونى براى انگيزهء اين نامگذارى به دست مىآيد مانند : جدا شدن او به همراه علم ، جدا شدن او از شرّ ، بركنارى او از ناپاكى حيض ، دور بودن و جدا شدن ذرّيّه و شيعيانش از آتش جهنّم ، و همچنين دور ماندن دوستداران و پذيرندگان ولايتش از جهنّم ، جدا ماندن و بركنارى دشمنانش از طمع وراثت در مملمتدارى و حكومت و از دوستى او و امثال اين معانى ، در عين حال منافات و تضادّى در بين اين روايات نيست . زيرا كلمهء « فطم » داراى معنايى است كه با تمام اين جهات مذكوره سازگار است و اختلاف اخبار به خاطر اختلاف حال راويان و حاضران در مجلس است كه هر يك داراى استعداد و آمادگى ويژهاى بوده در هر زمان و مكانى مصلحت چيز خاصّى را ايجاب مىكند و به هنگام نامگذارى همهء اين معانى در نظر گرفته شده است و اين از باب استعمال لفظ در بيشتر از يك معنا نمىباشد كه با قواعد ظاهرى لفظ مخالف است .
زيرا فاطمه از ريشهء « فطم » و به معناى فصل است و فطام در كودك كه به معناى از شير گرفته شدن است ، به همين معنا مىباشد . گفته مىشود : « فطمت المرضع الرّضيع فطما » به حالت فعل متعدّى مانند « ضرب » يعنى او را از شير گرفت ، بنابراين ، او « فاطمه » است و كودك « فطم » به معناى « مفطوم » است . « افطم الرّجل » يعنى به زمان فطام داخل شد ، مانند « احصد الزّرع » هنگامى كه زمان درو كردن زراعت رسيده باشد ، و « فطمت الحبل » يعنى ريسمان را بريدم ، و « فطمت الرّجل عن عادته » در صورتى كه او را از عادتى كه داشته بازدارى . كلمهء « فطم » مخصوص به كلمهء « از شير گرفتن » نيست ، هر چند بيشتر اوقات در آن مورد استعمال مىشود ، بلكه مطلق جدايى و بريده شدن از چيزى
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ص 43 صص 14 - 13 .