يعنى كسى را از پستان دانش شير دادن تا آنجا كه بىنياز و مستغنى شود ، و يا اينكه از جهل و نادانى به وسيلهء علم و دانش دور گردد ، و يا اينكه بريدن كسى را از شير توأم و مقرون با علم نمودن ، كنايه از آنكه در آغاز آفرينش تمام علوم الهى را مىدانست . و به هر يك از اين معانى كه مقصود باشد ، اسم فاعل كه كلمهء « فاطمه » باشد به معناى اسم مفعول است كه « مفطومه » باشد مانند كلمه « دافق » كه به معناى « مدفوق » مىآيد و يا اينكه بر معناى صيغهء « تفعيل » خوانده شود كه فعل متعدّى باشد « فاطمه » يعنى تو را قطع كنندهء مردم از جهل و نادانى قرار دادم ، و يا اينكه معنى چنين باشد كه چون خداوند او را از جهل بريده او هم مردم را از جهل و نادانى بريده دور نگه مىدارد .
البتّه اين دو معنى را در جملهء « فطمتك عن الطّمث » نمىتوان اجرا كرد مگر با زحمت و تكلّف به اينكه كلمه « طمث » را به معناى اخلاق و صفات مذمومه بدانيم ، نه به معناى خون حيض و عادت زنانگى و يا به معناى ديگرى بگيريم كه بگوييم « چون من تو را از ناپاكىهاى جسمى و روحى پاك نگه داشتم ، تو مردم را از ناپاكىهاى معنوى به دور نگه مىدارى » .
همچنين حضرت در ذيل حديث ديگرى فرمود : « چرا فاطمه ، فاطمه ناميده شد ؟ فرمود : به خاطر آنكه او و شيعيانش از آتش بريده شده و دور نگه داشته شدهاند . »
علّامه مجلسى در ذيل اين حديث مىگويد : گفته نشود كه بر طبق آنچه كه در علّت نامگذارى گفته شده ، بهتر آن بوده است كه آن حضرت را مفطومه بناميم ، زيرا فطم به معناى قطع است ، گفته مىشود : « فطمت الامّ صبيّها » و « فطمت الرّجل عن عادته » و « فطمت الحبل » كه در تمام اين موارد به معناى قطع و بريدن است ، و بنابراين ، مىبايست به جاى كلمهء « فاطمه » « مفطومه » گفته شود .
در پاسخ به اين اشكال مىگوييم : اسم فاعل در بسيارى از موارد به معناى اسم مفعول مىآيد ، مثل اينكه مىگويند : « سرّ كاتم » و « مكان عامر » و يا در آيهء شريف : « عيشة راضية » و « ماء دافق » در تمام اين موارد به معناى اسم مفعول آمده است ، « سرّ كاتم » يعنى سرّ پوشيده شده ، « مكان عامر » يعنى جاى آباد ، « عيشة راضية »
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 216
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٢١٦