خود عدّهاى از دوستانش را نيز با خود همراه مىبرد تا در كارهايش به او كمك كنند ؛ همچون داستانى كه از استاد بزرگوار خود ، آية اللّه سيد محمّد باقر صدر ، كه ايشان از استاد عاليقدر خويش حضرت آية اللّه العظمى خوئى ( اين دو بزرگوار از بزرگترين دانشمندان و انديشمندان بزرگ زمان ما هستند ، كه خداوند سايهشان را مستدام بدارد ) « 58 » از يكى از مؤمنان مورد اطمينان و داراى ديانت و تقوايى بىاندازه نقل مىكند . و از آنجا كه اين داستان در كتابى ديگر نقل نشده ، تمام داستان را مشروحا مىنگاريم :
( 1 ) اين شخص بعد از ظهر يكى از روزها در مسجد كوفه در امتداد ديوار مسجد راه مىرفت . در جلو ايوان مسجد فرشى گسترده و روى فرش شخص بزرگوارى خوابيده و در كنارش شخص ديگرى نشسته بود . وى گويد : از وجود آن دو شخص تعجّب كرده و از آن شخص كه نشسته بود ، پرسيدم : اين كيست ؟ پاسخ داد : آقاى عالم . وى گويد : من اين پاسخ را كوچك دانسته و فكر كردم كه مقصود اين است كه او آقاى عالم ( دانشمند ) است ، زيرا عوام الناس در آن محل ، عالم را عالم ( به فتح لام ) تلفّظ مىكنند .
( 2 ) آنگاه اين شخص رفت ، وضو گرفته و در محراب مسجد كوفه مشغول نماز مغرب و عشاء و خواندن نافله شد ، تا خسته شد و خوابش گرفت و به پشت افتاده و خوابيد . وقتى از خواب بيدار شد ، ديد تمام مسجد روشن و نورانى شده است .
مىگويد : آن قدر روشن شده بود كه مىتوانستم خطوط قرآنى را كه آن طرف مسجد بر ديوار نوشته شده بود بخوانم . گمان كردم كه فجر طالع شده و خورشيد در آمده ، بلكه چيزى هم از روز گذشته و من بيشتر از اندازه خوابيدهام . رفتم وضو بگيرم . در روى سكوى وسط مسجد ، عدّهاى به نماز ايستاده و آن « سيد العالم » ( آقاى جهان ) پيشنماز آنها بود ، و مردم زيادى از مليّتهاى گوناگون به او اقتداء كرده و در بين آنها آن شخصى كه در آن عصر روز قبل او را در كنار آن آقا
هامش
( 58 ) چون اين كتاب ساليانى پيش از شهادت جانگداز آية اللّه صدر نگاشته شده ، نويسنده ادامه عمر شريف آن بزرگوار را از خداوند خواستار شده و ما هم اكنون ارتقاء درجات روح پرفتوحش را خواهان و در انتظار انتقامگيرى هر چه زودتر آن خون پاك هستيم . ( مترجم )