تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الغيبة الكبرى ( تاريخ غيبت كبرى ) ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
به طور مرتب و پياپى ميهمان كنند و هر دفعه در خانه يكى از آنها باشد . ميهمانى برقرار شد ، تا نوبت به يكى از اينان رسيد و او چيزى نداشت . بسيار غمناك و اندوهگين شد . از شدّت غم و اندوه شبى سر به بيابان گذاشت . شخصى را ديد . . . تا به او رسيد ، به او گفت : برو نزد فلان تاجر - و اسم او را برد - و به او بگو : محمّد بن الحسن - عجل اللّه تعالى فرجه الشريف - گفت : « آن دوازده اشرفى را كه براى ما نذر كرده‌اى بده . » پول را از او بگير و خرج ميهمانى خود نما . اين مرد نزد آن تاجر رفته و پيام حضرت را به او رسانيد . تاجر گفت : آيا خود حضرت به تو اينچنين گفت ؟ آن مرد گفت : آرى . تاجر گفت : آيا او را شناختى ؟ گفت : نه . گفت : او حضرت صاحب الزمان بوده است . من اين مال را نذر او كرده بودم . پول را به او داد و او را احترام نموده و از او درخواست دعا كرد . . . « 44 » ( 1 ) هدف هفتم : شفا دادن بيماريهاى مزمنى كه پزشكان از معالجه آن ناتوان شده و هزينه‌هاى هنگفتى صرف آن شده است . نمونه اين هدف ، داستانى است كه از سيد باقى فرزند عطوه علوى حسنى نقل شده است « 45 » كه پدرش عطوه حضرت را نمىشناخت و اعتقادى به وجود آن حضرت نداشت ، و مىگفت : هرگاه امام آمد و مرا از اين بيمارى شفا داد و راحت كرد ، گفتار شما را مىپذيرم . شبى به هنگام نماز عشاء ، كه ما جمع شده و مىخواستيم نماز جماعت بخوانيم ، به ناگاه فريادى كشيد ، به سرعت سوى او رفتيم ، گفت : « خود را به امام برسانيد ، همين الان از نزد من خارج شد . » ما بيرون آمديم و كسى را نديديم . به سوى او بازگشتيم ، وى اظهار داشت كه : هم اكنون شخصى نزد من آمد و مرا صدا زد و گفت : اى عطوه ! گفتم : بله ، شما كيستيد ؟ گفت : من مهدى هستم ، آمده‌ام تو را شفا دهم . و سپس دست مباركش را كشيد و پاى مرا فشار داد و سپس رفت و همچون آهو از نزد من دور شد .
هامش
( 44 ) نجم ثاقب / 306 . ( 45 ) ينابيع المودّة / 548 چاپ نجف ؛ كشف الغمّه 3 / 287 ؛ كتاب المهدى / 145 ؛ منتهى الآمال 2 / 310 .