او رسيد و او را نجات داد ، از ديانت مادرش پيروى كرده و مذهب او را بپذيرد .
وى گويد : آنگاه حضرت را صدا زده و از او كمك خواستم . ناگهان ديدم كسى با من راه مىرود و بر سرش عمامهاى سبز به رنگ اين بود ( اشاره به گياهى كرد كه بر لب رودخانه روئيده بود ) به من راه را نشان داد و گفت : از اين راه برو ، به زودى به دهكدهاى مىرسى كه ساكنانش همه شيعه هستند . گفتم : آقاى من ، شما با من اينجا نمىآييد ؟ فرمود : نه ، زيرا هزاران نفر در اطراف شهرها مرا مىخوانند ، و بايد به نجات آنها بپردازم . « 39 »
( 1 ) هدف دوم : به يارى يكى از دو طرف دعوا رفتن ، و اگر مصلحت اقتضاء كرد ، يكى از آن دو را كمك كردن .
نمونهاش اين داستان : دو دوست مسلمان كه از لحاظ مذهب با يكديگر اختلاف داشتند در يكى از مساجد همدان بر سر مذهب با يكديگر مدتها گفتگو داشتند . هيچ يك نتوانست ديگرى را قانع كند . يكى از آن دو پيشنهاد كرد اوّلين نفرى را كه وارد مسجد شد ، به حكميت بپذيرند . و ديگرى از اين قرار داد وحشت داشت ، زيرا بيشتر مردم همدان اهل مذهب او نبودند ، لكن از روى ناچارى اين قرارداد را پذيرفت .
( 2 ) به مجرّد اينكه اين قرارداد بسته شد ، جوانى كه آثار بزرگوارى از صورت و جبين او آشكار بود ، وارد مسجد شد و معلوم بود كه از مسافرت مىآيد . آن كس كه پيشنهاد قرارداد كرده بود ، نزد او آمده ، مذهب و عقيده خود را به همراه ادلهاى كه داشت به او گفت ، و او را سوگند داد كه عقيده خود را همانطور كه هست بگويد . آن جوان دو بيت شعر خواند ، و عقيده خود را به طورى كه هيچ گونه شك و ترديدى در آن راه نداشته باشد ، در ضمن آن دو بيت گفت ؛ و سپس از ديدهها ناپديد شد . و اين معجزهاى بود كه حقيقت و صحّت مذهب او را نيز فهمانيد . ديگرى از فصاحت و بلاغت اين شخص به شگفت آمده و مذهب دوستش را كه مهدى - عليه السلام - به يارى او آمده بود ، پذيرفت . « 40 »
هامش
( 39 ) نجم ثاقب / 346 .
( 40 ) نجم ثاقب / 231 .