خدا زيباتر از سياهى عنبر بر سپيدى آن گونه نديدهام . پس شعرى در اين مورد بگو . « محبوبه » يكى ديگر از ديگر از كنيزان خليفه كه پشت پرده نشسته بود و اين گفتگو را مىشنيد بالبداهه ابيات زير را سرود :
« جانم فداى نويسندهاى باد كه بر گونه خود با عنبر نام « جعفر » را نگاشته است . اگر با دست خود سطرى بر گونه نوشت در قلبم سطرهايى از محبت بجا گذاشت چه كس حال مرا كه مملوك بندهء خود هستم و هر چه نهان دارد يا عيان كند مطيع آن هستم درمىيابد ؟ ! اى آنكه در نهان آرزوى جعفر دارى .
خداوند شهد لب و دندانت را به او بنوشاند » « 1 » .
مىگويند بر اثر عشق شديدش به كنيزان بر « محبوبه » كنيز خود خشم گرفت و او را ترك كرد . ليكن در خواب ديد كه با او آشتى كرده است . لذا خادم را خواست و به دو گفت : به سوى محبوبه برو و خبر او را برايم بياور . او نيز رفته ماجرا را گفت سپس نزد متوكل برگشت و گفت كه محبوبه مشغول آوازخوانى است .
خليفه گفت : چگونه آواز مىخواند . حال آنكه من بر او خشم گرفتهام .
سپس به غلامش گفت : با من بيا تا آواز او را بشنويم . هر دو راه افتادند تا آنكه نزد كنيزك رسيدند كه به ابيات زير مترنّم بود :
« در كاخ مىگردم ليكن كسى را نمىيابم به شكايتم گوش دهد يا با من سخنى گويد . مثل اينكه گناهى مرتكب شدهام كه هرگز توبهپذير نيست و در بند آن هستم » .
هامش
( 1 ) - نساء الخلفاء ابن الساعى ، ص 94 - 95 :و كاتبه بالمسك في الخد جعفرا * بنفسى مخط المسك من حيث اثرالئن كتبت فى الخد سطرا بكفها * لقد اودعت قلبى من الحب اسطرافيا من لمملوك لملك يمينه * مطيع له في ما أسرّ و اظهراو يا من مناها في السريرة جعفر * سقى اللّه من سقيا ثناياك جعفرا