تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام حسن العسكري ( ع ) ( زندگانى امام حسن عسكرى ع ) ( فارسي ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
مىآيى ؟ - از نزد بنده‌ات يوسف كه مىخواهد فردا فرزندانش را ختنه كند . - تو را گرفته مىبينم . - بانو زنده باشد مرا چيزى نيست . - چهره‌ات سخن مىگويد . - چيزى نيست . - تو را به خدا بگو . من هم خواسته‌ات را به او گفتم كمى درنگ كرد سپس گفت : اين را خليفه براى خود ساخته است چگونه مىپسندد كه در خانه ديگرى ديده شود ؟ ! وانگهى چطور قبول كند كه گفته شود خادمى آن را به عاريت برد و سپس خليفه آن را بازپس گرفت ؟ ! سزاوار هم نيست كه از او بخواهم آن را ببخشد زيرا نمىدانم از آن سير شده است يا نه اگر از آن خسته شده باشد قيمت آن مهم نيست ولى اگر همچنان دلبستهء آن باشد راضى نمىشوم از او بگيرم . بهر حال بايد پرس‌وجو كنم . سپس كنيزكى را فراخواند و از او خواست ببيند خليفه كجا و در چه حالى است . كنيزك بازآمد و گفت : خليفه نزديكى از كنيزان خودش است او نيز مرا برداشته و نزد خليفه رفتيم . پس از احترام زياد به مادرش گفت : در چنين مواقعى به ديدار من نمىآمدى . مادر خليفه رو به من كرده و گفت : جشن ختنه سوران فرزند يوسف كى است ؟ گفتم : فردا . مقتدر گفت : اگر به چيز ديگرى نياز دارد برايش بفرستيم . مادر گفت : همه چيز دارد و خشنود است ليكن درخواستى دارد كه دوست ندارم از تو بخواهم .