گوسفند ، شتر ، گاوميش ، درختان ، گياهان و . . . قرار داشت كه البته ساختن چنين روستايى هزينه هنگفتى را به خود اختصاص داد .
مادر مقتدر كنيزى داشت « نظم » نام كه با هوش و ذكاوت خود شيرازهء امور را در دست گرفته بود . او را رفيقى بود به نام ابو القاسم يوسف بن يحيى كه به دربار نزديكش كرد و با مادر مقتدر آشنايش ساخت تا آنكه از مقربان او شد .
روزى ابو القاسم براى ختنه سوران پسرش تصميم به جشنى بزرگ گرفت كه مانند آن را هيچيك از وابستگان دربار نمىتوانستند بگيرند . ما يحتاج اين جشن و وليمه را « نظم » از دربار برايش حاضر كرد و هر چه از ظروف و لباس مورد نياز بود با خود آورد . مادر مقتدر از او پرسيد آيا چيز ديگرى مىخواهد و او گفت كه آرى پس دستور داد هر چه مورد احتياج است به خانه ابو القاسم ببرند . در آخر نظم به ابو القاسم گفت : آيا چيز ديگرى مىخواهى ؟
- آرى ، ليكن جرأت گفتن آن را ندارم .
- چه مىخواهى ؟ بگو .
- دوست دارم روستاى سيمين را كه براى امير المؤمنين ساختهاند به عاريه بگيرم و در خانه بگذارم تا مردم آنچه را كه تا كنون نديدهاند ببينند و احترامات شايسته نسبت به من به عمل آورند . . .
نظم جا خورد و گفت : اين را خليفه براى خود ساخته و خرج آن بسيار شده و بيش از صدها هزار درهم بهاى آنست ليكن من از بانويم درخواست مىكنم .
شب كه شد نظم نزد ابو القاسم آمد :
- چه خبر ؟
- هر چه دوست مىدارى ، روستا را برايت آوردم اما نه به عنوان عاريه بلكه هديهاى است براى تو همراه با صلهاى بزرگ از امير المؤمنين . . .
ابو القاسم هيجان زده گفت : چه اتفاقى افتاد ؟ .
- از نزدت دلشكسته رفتم و بر بانويم وارد شدم پس به من گفت : از كجا
حياة الإمام حسن العسكري ( ع ) ( زندگانى امام حسن عسكرى ع ) ( فارسي ) — صفحة 189
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص١٨٩