نموده و از وى تبرّى جويند و ناسزايش گويند ، ولى آنان را از لعن كردن به اما و وصى و برادر رسول خدا و نخستين مسلمان امتناع ورزيدند ، و از تبرّى كردن و دورى گزيدن از دين وى ، خوددارى كردند ، زيرا دين او همان دين اسلام است و تبرّى كردن از دين وى جز ارتداد و تبرى از اسلام چيزى ديگر نمىتوانست باشد .
چون آنان از على تبرّى نكردند و از دين و آيين وى دورى نگزيدند ، قبر آنان را در برابر چشمان كنده و كفنشان را آماده كردند .
اين گروه تا سبح به نماز و مناجات با پروردگارشان پرداختند ، و چون صبح دميد باز هم به آنان پيشنهاد گرديد كه بايد يكى از دو راه را انتخاب كنند : يا لعن على و تبرّى از دين وى و يا كشته شده را ، ولى آنان يكى پس از ديگرى با آغوش باز از مرگ استقبال نموده و كشته شدن را بر زندگى ننگين و توأم با لعن على ( ع ) ترجيح دادند .
يك تن از ايشان را سر از تن جدا كرده و سرش را شهر به شهر گردانيدند ، و سپس سر بريدهء او را به آغوش همسرش كه او نيز به جرم ولاء و محبّت على در زندان به سر مىبرد ، انداختند تا هر چه بيشتر آن زن بىپناه و زندانى را وحشتزده و مرعوب سازند . و ديگرى را در راه دوستى على ( ع ) زنده به گورش كردند ! !
ظلم و جنايت جنايتكاران بنى اميه نسبت به بزرگان و سرشناسان مسلمانان ، آن چنان بزرگ و زياد بود كه عايشه را وادار نمود پيكى به سوى معاويه بفرستد و اين پيغام را به دو ابلاغ نمايد كه : معاويه ! در بارهء حجر و يارانش از خدا بترس ! از خدا بترس ! سپس عايشه ايشان را چنين معرّفى مىكند و مىگويد : به خدا سوگند ! حجر و يارانش سر و سروران عرب بودند و به شعر لبيد استشهاد مىكند و مىگويد :
ذهب الذين يعاش فى اكنافهم * و بقيت فى خلف كجلد الاجرب
رفتند آنان كه در سايهء حمايتشان زندگى مىشد ، اكنون در ميان بازماندگانى ماندهام كه همانند پوست تن بيمار جرب ، بايست از ايشان دورى گزيد .
و آن ديگر عبد الله بن عمر است كه چون داستان دلخراش به گوشش مىرسد ، در ميان بازار در جاى خود ايستاده بى اختيار با صداى بلند گريه سر مىدهد و باز زياد حارثى ، آن مرد جليل القدر و كسى كه در ميان مسلمانان از نظر فضل و علم شهرت بسزايى دارد ، با