كرد ، زيرا كه من در خانهء امن و امان هستم و من از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه مىفرمود ايمان ، مانع از ترور است . سپس گفت : عايشه ! از اين ها بگذريم مرا در بارهء برآوردن خواستههايت چگونه مىبينى ؟ !
عايشه گفت : نيكوست .
معاويه گفت : بنا بر اين ما را در بارهء كشته شدگان واگذار تا در پيشگاه خدا با آنان ملاقات كنيم .
در استيعاب مىگويد : ربيع بن زياد حارثى كه مردى فاضل و جليل القدر و استاندار معاويه در خراسان بود ، چون خبر كشته شدن حجر و يارانش را شنيد همان جا به درگاه خداوند مناجاة كرده گفت : خداوندا ! اگر ربيع در پيشگاهت خير و نيكى دارد به همين زودى جان او را بگير ، ربيع پس از اين دعا از مجلس برنخاست و در همان جا به رحمت خدا پيوست .
معاويه نيز چون مرگش فرا رسيد ، با صداى آهسته اين جمله را تكرار مىكرد : اى حجر ! روز آيندهء من به سبب تو از امروز درازتر خواهد بود .
اين چنين بود داستان حجر بن عدى و ياران وى و آن هم داستان سبائى بودن ايشان كه به يارى خدا در فصلهاى آينده توضيح بيشتر و ارزيابى دقيقترى خواهد آمد .
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 764
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٧٦٤