عثمان به ميان آورد و ضمناً چنين گفت : خداوندا ! رحمت خويش را بر عثمان بن عفان نازل گردان و او را ببخشاى و به نيكوترين وجهى بر اعمال نيكش پاداشت بده ، زيرا او به كتاب تو عمل كرد ، و از سنّت پيامبرت پيروى نمود ، و پراكندگى ما را به اتّحاد مبدل ساخت ، و خونهاى ما را محفوظ داشت ، و خود مظلوم و بىگناه كشته شد . پروردگارا ! او و پيروانش و دوستدارانش و خونخواهانش را بيامرز .
مغيره در پايان سخنش به كشندگان عثمان لعنت نمود . در اين هنگام حجر به پاخاست و چنان بر مغيره بانگ زد كه آن كسانى كه در مسجد و خارج آن بودند ، صداى او را شنيدند و به مغيره فرياد زده گفت : تو از فرط پيرى نمىفهمى با چه كسى در افتاده و پرخاش مىكنى . اى مرد ! دستور بده كه مقررى ما را از بيتالمال بدهند ، زيرا به دستور تو حقّ ما را به ما نمىدهند در صورتى كه تو چنين اختيارى را ندارى و به ما ظلم روا داشتى و استانداران پيشين چنين اجازهاى به خود نمىدادند ، و چنين جرأت و جسارتى را در خود احساس نمىكردند ، و اينك تو كار را به جايى رساندهاى و پا را آنچنان فرا نهادهاى كه از امير مؤمنان على ( ع ) ذم و نكوهش مىكنى و از جنايتكاران مدح و تعريف ! !
سياست مغيره در برابر حجر
طبرى مىگويد : چون گفتار حجر بدين جا رسيد بيش از دو سوّم جمعيّت مسجد به پاخاسته و يكصدا گفتند : آرى صحيح است مغيره ! به خدا سوگند حجر راست مىگويد و از حق دفاع مىكند . اين سخنان تو براى ما سود ندارد ، دستور بده سهميهء ما را از بيتالمال بپردازند ، و حقّ ما را به ما بدهند . مردم از اين نوع سخنان به مغيره زياد گفتند ، و سر و صداى آنان بلند شد ، مغيره از منبر پايين آمد و به منزل رفت . اطرافيانش اجازه خواسته نزد وى رفته به دو گفتند : مغيره ! چرا مىگذارى اين مرد با تو اين چنين سخن گويد و در برابر حكومت تو گستاخ گردد . تو با اين روش خود ، دو بدى را براى خود خريدهاى . نخست آن كه : فرمانروايى خود را سست كردهاى ، ديگر آن كه خود را به سخط و غضب معاويه مبتلا ساختى ، زيرا اگر جريان امروز به گوش معاويه برسد ، براى تو از تندى و