تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 576

مساهمون:

ص٥٧٦
دستت برود برگشته‌اى ، لعنت خدا بر كسى كه پس از اين تو را مرد شجاعى پندارد . عكرمه از گفتار زياد خشمناك گرديد و گفت : زياد ! به خدا سوگند اگر آنا با تو مىجنگيدند ايشان را بسان شيرانى مىديدى كه با دندان‌هاى تيز و برنده و با چنگال‌هاى محكم و درندهء خويش به حمايت بچّه‌هاىشان برخاسته باشند و قهرمانانه با قهرمانان بجنگند ، آن وقت آرزوى تو در اين مىبود كه دست از تو بردارند و روى به سوى ديگر بگردانند ، گذشته از اين ها تو خود مردى هستى خشك و خشن ، ظالم‌تر ، غصب‌تر ، و ترسوتر ، و به مال و ثروت از ديگران حريص‌تر ، تو بودى كه اين همه آشوب را به پا كردى ، تو بودى كه با اين مردم جنگيدى و براى يك شتر ، آرى تنها براى يك شتر در ميان خود و اين عشاير اين همه جنگ و خون‌ريزى به راه انداختى ، و اگر من و لشكريانم به يارى تو نمىشتافتيم مىفهميدى كه چگونه شما را از دم شمشير مىگذراندند و به غل و زنجيرتان مىكشيدند . سپس عكرمه يارانش را خطاب كرد و به آنان دستور حركت داد ، ولى زياد از عكرمه غذرخواهى نمود ، عكرمه نيز عذر او را پذيرفت و در ياريش وفادار ماند ، آن گاه اشعث با خانوادهء خويش و با بزرگان بنى اعمام و عموزادگانش و با خانواده و اموال آنان از قلعه بيرون آمد ، چون اشعث تنها براى اقوام و خويشانش امام گرفته بود و نام خود او در امان‌نامه ذكر نگرديده بود زياد گفت : اشعث ! تو براى خودت امان نگرفته‌اى اينك به خدا سوگند كه تو را به قتل خواهم رسانيد . اشعث گفت : من براى خويشاوندانم امان مىگرفتم جا نداشت نام خود را در رديف نام آنان بياورم و امّا اين كه گفتى : مرا مىكشى به خدا سوگند اگر مرا به قتل برسانى تمام مردم يمن عليه تو و سرورت ابو بكر قيام و شورش خواهند نمود ، شورشى كه گذشته‌ها را از يادت ببرد . زياد بدون اين كه توجّهى به گفتار اشعث كند وارد قلعه گرديد و سربازان اشعث را يكى يكى گرفته و گردن مىزد ، آنان گفتند : زياد ما دروازه را به خاطر امانى كه به ما داده بودى به روى تو گشوديم پس حالا به چه مجوّزى ما رابه قتل مىرسانى ؟ امان دادن كجا و اين كشتار كجا ؟