از يارانش امان دهد ، زياد اين پيشنهاد را پذيرفت و پيماننامهاى در ميانشان نوشته شد مردمانى كه در محاصره بودند خيال كردند كه اشعث اين اماننامه را براى همهء آنان گرفته است و تمام محاصره شدگان از اين امن برخوردارند لذا ساكت شدند و مخالفتى با انعقاد پيمان ننمودند ، زياد هم جريان اين اماننامه را طى نامهاى به اطلاع عكرمه رسانيد ، عكرمه به كسانى كه با وى مىجنگيدند گفت : مردم ! براى چه با ما مىجنگيد ؟
عكرمه گفت : اينك رئيس شما درخواست امان كرده است اين بگفت و نامه را به سوى آنان افكند چون آنان نامه را خواندند و از مضمون نامه و اين كه اشعث از زياد امان گرفته است مطلع گرديدند ، گفتند : عكرمه ! ما ديگر با تو جنگى نداريم برو به سلامت و خود آنان هم در حالى كه به اشعث بد و ناسزا مىگفتند از جنگ عكرمه برگشتند .
عكرمه كه از جنگ آن قبايل آسوده خاطر گرديد ، به يارانش گفت : هر چه زودتر و سريعتر به سوى زياد بشتابيد زيرا اشعث درخواست امان كرده است و اگر زياد و يارانش قلعه را فتح كنند و ثروت آن جا را به غنيمت ببرند ، شايد شما را سهيم و شريك خود نسازند زيرا كه آنان در فتح قلعه بر شما سبقت خواهند داشت .
عكرمه و يارانش چون به قعلهء نجير رسيدند ديدند كه هنوز اشعث از قلعه بيرون نيامده و پيمان محكمترى براى خود و يارانش مىطلبد زياد به عكرمه گفت با قبايل كنده چه كردى ؟
عكرمه گفت : مىخواستى با آنان چه كنم به خدا سوگند كه عشاير كنده را مردمانى ديد نيرومند و مبارز و در برابر مرگ صبور و شكيبا ، با آنان جنگيدم ولى بالاخره معلوم گرديد كه آنان بر من چيرهترند تا من بر آنان ، وانگهى نامهء شما به دستم رسيده و من ديدم كه اشعث درخواست امان كرده و جنگ پايان يافته است اين بود كه من نيز از جنگ با نيروى امدادى اشعث دست برداشتم و به سوى تو رهسپار گرديدم .
زياد گفت : عكرمه ! نه به خدا سوگند اين ها را كه گفتى بهانهاى بيش نيست و حقيقت امر اين است كه تو مردى ترسو هستى و همان جبن تو سبب گرديده است كه پشت به جنگ كرده و به سوى ما آمدهاى مگر من به تو دستور نداده بودم كه شمشير بر قبايل كنده بكشى و يك تن از آنان را زنده نگذارى اينك تو با يارانت از ترس اين كه غنيمت از
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 575
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٥٧٥