قتل او هم فرمان ندادم .
سپس مرد ديگرى برخاست و گفت : اشعث ! ما فكر مىكرديم كه تو در اين كار ناروايت عذرى براى ما خواهى آورد كه مورد قبول و اطمينان خاطر باشد و ما را در سر جاىمان بنشاند ، ولى سخنى در پاسخ ما گفتى كه موجب تنفّر و انزجار بيشتر ما نسبت به تو گرديد و به خدا سوگند اگر تو مرد دانا و فهميدهاى بودى از اين عمل زشت و ناروا جلوگيرى مىنمودى و چنين تجاوز و ستمى را در بارهء پيك بى گناه روا نمىداشتى و او را به كشتن نمىدادى .
مرد ديگرى گفت : مردم ! او دور اين ستمگر متفرّق شويد تا خداوند بداند كه شما به ظلم و تجاوز وز راضى نبوديد .
پس از اين جريان ياران اشعث از دور وى پراكنده شدند و جز دو هزار نفر در اطراف وى باقى نماند .
زياد نامهاى به ابو بكر نوشت و كشتهشدن نامهرسان را به اطلاع وى رسانيد و ضمناً نوشت كه من و يارانم فعلًا در شهر « تريم » در محاصره شديد و در بدترين وضع به سر مىبريم .
ابو بكر در بارهء قبيلهء كنده شور كرد ، « ابو ايّوب انصارى » گفت : فعلًا تعداد اين مردم زياد است و در پادشاهى و رياست غرور دارند و اگر تصميم به گردآورى سپاه بيشترى بگيرند مىتوانند جمعيّت زيادى را گرد آورند ، بهتر اين است كه تو امسال لشكريان خود را از آن جا فراخوانى و از اموال و زكاتشان صرف نظر كنى در اين صورت من اميد دارم كه آنان به اختيار خود به سوى حق برگردند و از سال آينده به دلخواه و طيّب خاطر ، زكاتشان را بپردازند .
ابو بكر گفت : ابو ايّوب ! به خدا سوگند اگر آنچه پيامبر ( ص ) بر آنان معيّن كرده است ، پاىبند شترى را بكاهند و از پرداختن آن به من امتناع ورزند با آنان مىجنگم « 1 » تا آن جا كه از
هامش
( 1 ) . سر اختلاف ابو بكر با افراد اشعث در اين جمله روشن گرديده است كه ابو بكر مىخواهد زكاتشان را همانطور كه به پيامبر مىدادند اكنون نيز به او بدهند و گرنه سخن و اختلاف هرگز در سر اسلام آوردن آنان و پذيرفتن فريضهءزكات نيست .