داشته و نسبت به آينده عالم بوده است .
و در روايت دوم مىگويد : عثمان خليفهء سوم ، به علّت داشتن يك روش عادلانه و خوشرفتارى با مردم ، اشخاص را مأموريت داد تا به شهرستانها بروند و از شكايتهايى كه به دو رسيده بود تحقيق و بررّسى كنند و اين بازرسان هنگام مراجعت جز رضايت مردم از فرمانداران خليفه و نداشتن كوچكترين ناراحتى و شكايت ، خبر ديگر به مدينه نياوردند تنها عمار بود كه در مأموريت خويش به مصر به ابن السوداء و خالد بن ملجم و ساير سبائيان كه تمام شكايتهاى مردم با طرح و تحريك آنان انجام مىشد همدست و همفكر گرديد .
و در روايت سوم مىگويد : در جنگ جمل در ميان رؤسا و فرماندهان هر دو جبهه كه از اصحاب پيامبر بودند پيمان صلح منعقد گرديد و تصميم به متاركهء جنگ گرفتند ، ولى سپس با توطئه و دسيسه سبائيان كه خالد بن ملجم نيز يكى از آنان بود ، آتش جنگ دوباره شعلهور گرديد .
به طورى كه ملاحظه مىشود سيف در اين سه روايت حقايق فراوانى را تغيير داده و دروغهاى زيادى را به وجود آورده است زيرا :
نه خليفه دوم براى سان ديدن از سپاهيانش از مدينه به « صرار » حركت نموده و نه از روى فراست و مطانتى كه در وى وجود داشته از ابن ملجم اظهار تنفر و كراهت نموده است بلكه برعكس گفتار سيف ، خليفه به استاندار مصر توصيه و تأكيد نموده بود كه از ابن ملجم تجليل و احترام به عمل آورد و خانهاش را در نزديكى مسجد قرار دهد تا تعليم احكام و قرآن را به عهده بگيرد .
آرى اين امير مؤمنان على ( ع ) بود كه نسبت به ابن ملجم كراهت و انزجار از خود نشان داد و بيعت وى را چندين بار رد نمود و اين شعر را پيوسته مىخواند : اريد حياته . . .
باز نه عثمان خليفهء سوم كسى را براى تحقيق و بررسى از شكايتهاى مردم به جايى فرستاد و نه شكايتهاى مسلمانان از واليان بنى اميّه در اثر دسيسهء حزب ساختگى « سبائيان » به خليفه فرستاده شده بود و نه مسافرت عمار براى تحقيق از شكايت مردم
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 541
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٥٤١