تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
مىگويد : خليفه لشكرى به « قادسيه » مىفرستد و لذا در صرار « 1 » از اين لشكر ، سان ديد . بدين گونه كه سپاهيان از برابر وى گروه گروه مىگذشتند و رژه مىرفتند . افراد قبيلهء « سكون » « 2 » كه چهارصد نفر بودند از مقابل خليفه عبور كردند كه ناگاه چشم خليفه به عدّه‌اى از جوانان سياه چهره و مو بلند افتاد ، و از آنان روگردانيد . بار دوم از جلو خليفه گذشتند باز از آنان روگردانيد و اين جريان سه بار تكرار گرديد . علّت اين اعراض و روگردانى را از وى پرسيدند ، او گفت : من نسبت به اين افراد بد گمانم ، زيرا كه قيافهء آنان به نظر من ناشناس و مرموز جلوه‌گر شد و نسبت به آنان بغض و عداوت عجيبى در دل من ايجاد شده است . سپس آنان را پذيرفت ولى بعداً از آنان مكرّر ياد مىنمود و اظهار كراهت و انزجار مىكرد و مردم نيز از اين عمل و گفتار عمر در تعجب فرو مىرفتند تا آن كه در آينده راز مطلب براى مردم روشن و مكشوف گرديد . خالد بن ملجم همان كسى كه بعدها على بن ابى طالب را به قتل رسانيد و همچنين افرادى كه از قتل و قاتلان عثمان طرفدارى مىكردند ميان آنان بوده‌اند . « 3 » باز سيف در ضمن حوادث سال سى و پنجم هجرى مىگويد : چون با تحريكات گروه سبئيان شكايت‌هاى فراوانى از شهرهاى مختلف اسلامى به عثمان رسيد ، او نيز براى تحقيقات محلى اشخاصى را به اين شهرستان‌ها فرستاد تا اوضاع را از نزديك مشاهده كنند و به اطلاع خليفه برسانند . از جمله اين افراد عمار بن ياسر بود كه عثمان او را به مصر اعزام داشت ، همهء اعزام شدگان پيش از عمار به نزد خليفه برگشتند و گفتند : ما در اين شهرها چيز بد و ناخوشايندى نديديم ، اوضاع اين شهرها رضايت‌بخش است ، نه سرشناسان و خواص مردم ناراحتى و شكايت دارند و نه عوام مردم و امرا ، و فرماندهان‌شان نيز كمال عدل و انصاف را در بارهء مردم رعايت مىكنند . ولى مراجعت
هامش
( 1 ) . صرار نام آبى است در نزديكى مدينه از راه عراق . ( 2 ) . سكون : تيره‌اى است از خاندان كنده كه از قبيلهءقحطان محسوب مىگردد و نسب آنان به سباء بن يشجب مىرسد و سيف تمام بدىها و شرور و مفاسد را در تاريخ اسلام به گردن آنان بار مىكند . ( 3 ) . تاريخ طبرى ، ج 1 ، ص 2220 - 2221 .