اسلام متّحد شدند تا با نيرنگ اسود را از بين ببرند ولى شيطان اسود او را از جريان مطلع ساخت ، اسود قيس را احضار نمود و گفت :
قيس ! اين فرشتهء من چه مىگويد ؟
قيس : چه مىگويد ؟
اسود : فرشتهء من مىگويد : تو اين قيس را آن چنان گرامى داشتى و او را به مقام ارجمند و فرماندهى لشكر ارتقاء دادى تا آن كه در احترام و شخصيّت هم تراز تو گرديد اينك به دشمن تو تمايل كرده و تصميم گرفته است كه سلطنت تو را از بين ببرد و مكر و حيله را در دل خود پنهان داشته است .
آن گاه اسود گفت : اين فرشته به من مىگويد اى اسود ! اى اسود ! اى بدبخت ! اى بدبخت ! سر قيس را از تن جدا كن و گرنه او تو را خواهد كشت و سرت را از تنت جدا خواهد نمود .
قيس گفت : سوگند به جان شما اى اسود كه مقام شما در دل من بالاتر و ارجمندتر از آن است كه در بارهء تو خيال بدى را به خود راه دهم و نسبت به تو خيانت ورزم .
اسود : اى مرد چه قدر جفاكارى كه فرشتهء مرا هم تكذيب مىكنى ، معلوم مىشود كه اكنون از عمل خويش پشيمان شدهاى و از آنچه فرشتهام به من خبر داد از سوء قصدت نسبت به من برگشتهاى .
سيف در اين جا همان شيطان اسود را فرشته مىخواند و روايت مىكند كه او همهء جريانات را به اسود خبر مىداد .
سيف مىگويد قيس از مجلس اسود بيرون آمد جريان را به دوستانش و كسانى كه در كشتن اسود با قيس همدست و همداستان بودند شرح داد .
اسود براى بار دوم قيس را احضار نمود و به او گفت :
آيا من تو را از حقيقت كارت آگاه نكردم ؟ ولى تو به من دروغ گفتى اينك باز فرشتهء من مىگويد : اى بدبخت ، اى بدبخت ، اگر دست قيس را قطع نكنى او سر تو را از تنت جدا خواهد كرد .
قيس گفت : من هرگز تو را كه پيامبر خدا هستى به قتل نمىرسانم ولى تو در بارهء من
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 507
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٥٠٧