تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
شهر فتح نخواهد شد مگر با دست دجال يا با دست مردمى كه دجال در ميان آنان باشد بنا بر اين اگر دجال در ميان شما است به زودى اين شهر را فتح خواهيد نمود و اگر دجال در ميان شما نيست به خود زحمت ندهيد كه بى ثمر خواهد بود ، مسلمانان به گفتار اين پيش‌گويان گوش فرا ندادند يك بار ديگر هم با مردم شوش جنگ و تيراندازى نمودند باز هم راهبان و دانشمندان از بالاى برج‌ها و قلعه‌ها مسلمانان را خطاب كرده و گفتار قبلى را تكرار نمودند و بانگ بر مسلمانان زدند و ايشان را به خشم آوردند . « صاف بن صياد » « 1 » كه در ميان آنان بود به كنار دروازهء شهر آمد و با پاى خود به دروازه كوبيد و گفت : اى بظار « 2 » باز شو . ناگه زنجيرهاى دروازه از هم گسيخته شد و قفل‌ها درهم شكست و به زمين افتاد ، دروازه باز شد و مسلمانان وارد شهر شوش شدند ! مشركان كه چنين ديدند سلاح‌هاى خويش را از ترس بر زمين نهادند و فرياد صلح ، صلح ! از آنان بلند گرديد و مسلمانان كه با تسلّط كامل وارد شهر شوش شده بودند به درخواست آنان جواب مثبت دادند و با آنان صلح برقرار كردند . اين بود خلاصهء افسانه‌اى كه سيف در بارهء فتح شوش آورده است . طبرى هم همين افسانه را از سيف گرفته ، ابن اثير و ابن كثير نيز از طبرى گرفته و در تاريخ‌شان نقل نموده‌اند .

داستان فتح شوش به روايت غير سيف

اين بود داستان فتح شوش به روايت سيف و امّا فتح شوش در نزد ديگر تاريخ‌نويسان بدين صورت تحقق يافته است :
هامش
( 1 ) . در پاره‌اى از روايات كه در مدارك اهل سنّت آمده است چنين مىخوانيم : صاف بن صياد در دوران پيامبر ، در مدينه متولد گرديده و مردم مدينه او را دجال مىشناختند . و از آن داستان هم كه در متن آورديم معلوم مىشود كه داستان دجال معروف بودن او به صاف بن صياد در دوران سيف ، معروف و شايع بوده و او از همان داستان معروف استفاده نموده و آن را با داستان ديگرى به هم در آميخته و از آن دو ، داستان سومى ساخته است بدان گونه كه در متن كتاب ملاحظه مىفرماييد . در بارهء « صاف بن صياد » به صحيح بخارى ج 3 ، ص 163 و ج 2 ، ص 179 رجوع شود . ( 2 ) . بظاره به معناى آلت جنسى حيوانات ماده مىباشد كه به گفتهءسيف صاف بن صياد دروازهءشهر شوش را با اين كلمه قباحت دار و مستهجن خطاب نموده و بظارش ناميده .