تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 93

مساهمون:

ص٩٣
ابن سعد در طبقات ( ج 2 ، ص 242 ) از جابر بن عبدالله روايت مىكند كه گفت : پيغمبر ( ص ) دم مرگ خود ، كاغذ طلبيد تا براى امّت خود نوشته‌اى بنويسد كه امّت او نه خود گمراه شوند ، نه ديگرى بتواند آنها را گمراه كند . حضّار مجلس چنان جنجالى به راه انداختند كه پيغمبر ( ص ) دست از تصميم خود برداشت » . و در مسند ( احمد ، ج 1 ، ص 293 ) از ابن عباس روايت شده است : « چون مرگ پيغمبر ( ص ) نزديك شد ، فرمود : « شانهء گوسفندى براى من بياوريد « 1 » كه براى شما نوشته‌اى بنويسم تا پس از من حتّى دو نفر از شما با هم اختلاف پيدا نكنند » . ابن عبّاس گويد : « جماعت شروع به داد و فرياد كردند ، يكى از زنان به آنان گفت : واى بر شما پيغمبر ( ص ) مىخواهد وصيّت كند » . ابن عبّاس در روايت ديگرش مىگويد : « 2 » « پيغمبر ( ص ) در آن بيمارى كه در اثر آن از دنيا رفت فرمود : « دوات و كاغذى براى من بياوريد كه نوشته‌اى براى شما بنويسم تا پس از آن هرگز گمراه نشويد » . عمر گفت : براى فلان شهر و فلان شهر از شهرهاى روم كه مىماند ؟ ! رسول خدا ( ص ) نخواهد مرد تا اين شهرها را فتح كند ؛ و اگر وفات نمايد ما به انتظار او مىمانيم ، همچنان كه بنى اسرائيل در انتظار موسى ماندند . زينب همسر پيغمبر ( ص ) در جواب گفت : مگر نمىشنويد كه پيغمبر ( ص ) مىخواهد به شما وصيّت كند ؟ ! پس جنجالى به راه انداختند . پس پيغمبر ( ص ) فرمود : « برخيزيد » ، و چون برخاستند تا خارج شوند وفات نمود . از اين اخبار و اخبارى كه بعد از اين مىآيد ، معلوم مىشود پيغمبر ( ص ) با حال ضعفى كه در آخرين لحظات زندگى داشت ، چندين بار دستور داد كاغذ و دوات بياورند ، ولى آنان كه كنار بستر پيغمبر ( ص ) را گرفته بودند با ايجاد تشنّج در مجلس ،
هامش
( 1 ) . در آن زمان به جهت نبودن كاغذ ، نامهء خود را به روى پوست و استخوان حيوانات و چوب و امثال آنها مىنوشتند . ( 2 ) . طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 244 .