روايت غير سيف
طبرى از مسور بن مخرمه نقل مىكند كه گفت : پس از آن كه عبيد الله بن عمر ، جفينه و هرمزان و دختر ابو لؤلؤ را كشت ، مىگفت : به خدا قسم ! از افرادى كه در ريخته شدن خود پدرم شريك بودند ، شخصيّتهايى را به طور مسلّم خواهم كشت و با اين گفتار به مهاجرين و انصار كنايه و تعريض داشت .
سعد برخاست و شمشير را از دست عبيد الله بيرون كشيد و موهاى سرش را چنان كشيد كه به زانو در آمد و او را در خانهء خود زندانى كرد ، تا آن گاه كه عثمان او را بيرون آورد و به عدّهاى از مهاجر و انصار گفت : در بارهء اين شخص كه هر خونى را به دلخواه خود در اسلام ريخت ، رأى خود را بيان كنيد . على ( ع ) گفت : رأى من اين است كه او را بكشى ، بعضى از مهاجرين گفتند : عمر ديروز كشته شد و امروز پسرش كشته شود ؟ عمرو بن عاص گفت : يا امير المؤمنين ! خدا در بارهء تو عنايتى كرده و اين خونهاى ريخته شده در زمان خلافت تو واقع نشده است .
و روايت بلاذرى در قضيّهء شورا گذشت كه عثمان گفت : از قضاى الهى عبيد الله هرمزان را كشته است و هرمزان يك فرد از مسلمانان است و وارثى ندارد و همهء مسلمانها وارث او هستند ، و من كه امام و پيشواى شما هستم او را بخشيدم ، آيا شما نيز مىبخشيد ؟ گفتند : آرى ، على ( ع ) گفت : اين فاسق را به قصاص برسان كه كار بزرگى انجام داده و مسلمانى را بدون گناه كشته است و رو به عبيد الله كرده و گفت : اى فاسق ! اگر دسترسى به تو يافتم به طور حتم و مسلّم به سزاى كشتن هرمزان تو را خواهم كشت . « 1 » و طبرى در بقيّهء روايت گويد : عثمان گفت : من بر مسلمانان ولايت دارم ، براى خون هرمزان ديه قرار دادم و ديهاش را از ثروت شخصى خود به صندوق بيت المال مىپردازم ، زياد بن لبيد بياضى انصارى هروقت عبيد الله بن عمر را مىديد ، مىگفت :
الا يا عبيد الله مالك مهرب * و لا ملجأ من ابن اروى و لا خفر
هامش
( 1 ) . و يكى از جهاتى كه عبيد الله در روزگار خلافت على ( ع ) به معاويه پيوست ، همين ترسى بود كه از على ( ع ) به دل داشت كه مبادا على ( ع ) او را به قصاص هرمزان بكشد .
( مترجم )