شمشيرش را برداشت و به نزد هرمزان آمده او را كشت ، هنگامى كه شمشير بر فرق هرمزان رسيد ، گفت : لا إله الا الله ، پس از كشتن هرمزان به راه افتاد تا به نزد جفينه كه مردى نصرانى بود آمده او را نيز با شمشير كشت . « 1 » اين خبر به صهيب ( فرماندار موقّت ) رسيد ، عمرو بن عاص را مأمور كرد تا برود و شمشير از دست عبيد الله بستاند ، عمرو بن عاص چندين بار مراجعه كرد و گفت : پدر و مادرم به قربانت ، شمشير را به من بده ، تا آن كه عبيد الله شمشير را به دست عمرو بن عاص سپرد . سعد از جاى برجست و موى سر عبيد الله را گرفت و در نتيجه او را نزد صهيب آوردند .
و در روايت دوم گويد : از قماذبان شنيدم كه جريان كشته شدن پدرش را نقل كرد و مىگفت : ايرانيان مقيم مدينه با يكديگر رفت و آمد داشتند و فيروز بر پدرم گذر كرد و خنجرى دوسر به همراه داشت . پدرم خنجر را از او گرفت و گفت : با اين خنجر در اين شهرها ( ى غربت ) چه كارى انجام خواهى داد ؟ فيروز در جواب گفت : « ابس به » با اين خنجر پاره خواهم كرد .
اين ملاقات را مردى ديد ، چون عمر زخم برداشت آن مرد گفت : من ديدم اين خنجر را هرمزان به دست فيروز داد ، پس عبيد الله آمد و هرمزان را كشت ، بعد كه عثمان به خلافت نشست مرا خواست و عبيد الله را به دست من سپرد و گفت : فرزندم اين قاتل پدر توست و تو بر مطالبهء خون پدرت از ما سزاوارترى ، برو و او را بكش . آن روز همهء اهل روى زمين با من موافق بودند كه عبيد الله را به قصاص پدرم بكشم ، مگر اين كه از من تقاضاى عفو داشتند ، من به آنان گفتم : اختيار كشتن عبيد الله ، به دست من است ؟ گفتند : آرى ، و عبيد الله را دشنام دادند و ناسزا گفتند ، من گفتم : شما اختيار اين را داريد كه نگذاريد من قصاص كنم ؟ گفتند : نه ، و باز عبيد الله را دشنام دادند ، من نيز براى رضاى خدا و خشنودى آنان عبيد الله را رها كردم ، مردم مرا از زمين بلند كردند و به خدا سوگند تا به منزل رسيدم بالاى سر و دستهاى مردم بودم .
هامش
( 1 ) . روايت اوّل را طبرى در آخر باب حوادث سال 23 ه - . ، ج 5 ، ص 42 ؛ روايت دوم را در اوّل باب حوادث سال 24 ه - . ، ج 5 ، ص 43 آورده است .