1 . در روايت سيف چنين آمده است كه عمرو بن عاص با خواهش و تمنّا و اصرار زياد ، شمشير صهيب را كه در دست عبيد الله بن عمر بود از وى گرفت و به همراه او پيش صهيب آمدند ، ولى در روايات راويان ديگر چنين مىخوانيم كه سعد بن ابى وقاص شمشير را از عبيد الله گرفت و نه عمرو بن عاص و آن هم با زور نه با التماس به طورى كه سعد موى سر عبيد الله بگرفت و او را بر زميناش افكند و كشان كشان به خانهء خويش برد و در آن جا زندانىاش نمود .
2 . در ساير روايات آمده است كه عثمان گفت : هرمزان ، مسلمانى بود بىوارث ، بنابراين وارث وى عموم مسلمانان خواهند بود ، من هم پيشوا و نمايندهء مسلمانانم ، قاتل وى عبيد الله بن عمر را از مجازات قانونى معاف مىدارم . از اين گفتار استفاده مىشود كه هرمزان ، فرزند و وارثى نداشته است ، ولى سيف براى هرمزان فرزندى به نام قماذبان مىآفريند ، سپس در تبرئهء عثمان مىگويد كه عثمان ، عبيد الله ، قاتل هرمزان را دستگير نمود و به فرزند وى قماذبان تحويل داد تا به قصاص پدرش هرمزان او را به قتل برساند ، ولى قماذبان از خون پدر بگذشت و قاتل را عفو نمود .
3 . از ورايات تاريخنگاران چنين استفاده مىشود كه عبيد الله ، هرمزان را به ناحق كشته است به طورى كه گروهى از مسلمانان ، در اين مورد بر وى اعتراض نمودند و درخواست قصاص و مجازات كردند ، تا آن جا كه سعد بن ابى وقاص او را در خانهء خويش زندانى نمود ، ولى سيف او را بىگناه قلمداد مىكند و در تبرئهء وى ، از خود قماذبان فرزند ساختگى ، سيف چنين نقل مىنمايد كه وى مىگويد : خنجرى كه عمر با آن كشته شده بود ، در دست پدرم و ابو لؤلؤ بود و كسى هم آن را در دست آنان ديد و شناخت .
سپس سيف در توضيح و تآييد اين گفتارش روايت ديگرى مىسازد و در آن جا از زبان همين فرزند ساختگى مىگويد : در شب ترور شدن عمر ، عبد الرحمن بن ابى بكر ، پدرم ابو لؤلؤ را در محلّى بديد كه زير گوشى با هم صحبت مىكنند ، عبد الرحمن را كه ديدند از ترس رو به فرار نهادند و خنجرى از دست آنان به زمين افتاد كه با علائم و نشانههاى آلت جرمى كه عمر با آن به قتل رسيده بود ، كاملًا تطبيق مىنمود . عبد الرحمن آن را برداشت و به نزد عبيد الله فرزند عمر فرستاد ، عبيد الله آن را در پيش خود نگه داشت ،
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 273
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٧٣