افسانه قماذبان پسر هرمزان
اتعفوا اذ عفوت به غير حق * فمالك بالذى تحكى يدان
اى عثمان ! تو قاتل هرمزان را عفو كردى ؟ تو كه به
چنين عفو و اغماض حق ندارى .
زياد بن لبيد
روايت سيف
طبرى از سيف روايت كرده است : صبح همان روز كه عمر زخم برداشت عبد الرحمن بن ابى بكر گفت : شب گذشته ، ابو لؤلؤ را ديدم كه با جفينه و هرمزان صحبتهاى درگوشى داشتند ، برخورد ناگهانى من با آنان ، باعث شد كه هراسان از يكديگر جدا شدند و در اين ميان خنجرى دوسر كه قبضهاش در وسط بود از آنان به زمين افتاد ، حال ببينيد عمر با چه حربهاى كشته شده است ؟ اهل مسجد پراكنده شده بودند ، مردى از بنى تميم به دنبال تحقيق قضيّه رفت و گريبان ابو لؤلؤ را كه از زخمى نمودن عمر بازمىگشت چسبيد تا آن كه او را گرفته كشت و بازگشت .
و همان خنجرى را كه عبد الرحمن توصيفاش نموده بود آورد ، چون اين خبر به گوش عبيد الله بن عمر رسيد تا هنگام رفات عمر خوددارى كرد ، و همين كه عمر از دنيا رفت