تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
باز داشت . ابو الفرج گويد : مقصود على ( ع ) اين بود كه اگر عمر به ابو بكره دوباره حدّ جارى مىساخت و او را مىزد ، گواهى او به جاى دو گواهى محسوب مىشد و به همين جهت موجب بود كه مغيره سنگ‌سار شود . سپس گويد : عمر به ابو بكره در بارهء شهادتى كه داد پيشنهاد توبه كرد . ابو بكره گفت : اين پيشنهاد را به اين منظور مىكنى كه اگر بعد از اين گواه شدم پذيرفته شود ؟ گفت : آرى . گفت : من ديگر تا در دنيا هستم ميان دو نفر گواه نخواهم بود . گويد : وقتى حدّ را جارى ساختند مغيره گفت : الله اكبر ، حمد خدايى را كه شما را خوار كرد . عمر گفت : ساكت شو ، خدا خوار كند آن محلّى را كه اينان تو را در آن محل ديده‌اند . گويد : ابو بكره بر حرفى كه زده بود ايستادگى كرد و بارها مىگفت : به خدا قسم ! ران‌هاى آن زن را هرگز فراموش نخواهم كرد . پس آن دو نفر ديگر را توبه دادند و شهادت‌شان بعد ها مورد قبول بود ، ولى ابو بكره را چون به شهادتى دعوت مىكردند مىگفت : ديگرى را دعوت كنيد كه زياد شهادت مرا بر من تباه ساخت . ابن عبد البر نيز در ترجمه ابو بكره گفته است كه او ، به رأى خود باقى بود ، امّا دو نفر ديگر توبه كردند . و در اغانى و شرح نهج از شعبى روايت كرده‌اند كه گفت : رقطاء كه مغيره را به رابطهء نامشروع با او نسبت دادند . در ايّام فرماندارى مغيره در كوفه با او رفت و آمد داشت و احتياجات او را رفع مىكرد ، ابو الفرج گويد پس از اين جريان ، عمر سالى به حج رفته بود ، تصادفاً رقطاء را در موسم ديد و مغيره نيز آن جا بود ، عمر رو به مغيره كرد و گفت : اين زن را مىشناسى ؟ گفت : آرى ، اين امّ كلثوم دختر على ( ع ) است . عمر به او گفت : واى بر تو نزد من هم خود را به نادانى مىزنى ؟ به خدا قسم گمان ندارم ابو بكره دربارهء دروغ گفته باشد و من هر وقت تو را مىبينم مىترسم كه از آسمان