تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
گفت : اى زياد ! خدا را به ياد تو مىآورم و تو را به موقف قيامت متذكّر مىشوم كه خدا و كتاب رسول خدا ( ص ) و امير المؤمنين ( ع ) خون مرا حفظ كرده‌اند ، مگر آن كه تو تجاوز كنى و چيزى را كه نديده‌اى بگويى ، پس زياد گفت : يا امير المؤمنين ( ع ) امّا حقيقت مطلب آن طور كه نزد ديگران است نزد من نيست ، ولى مجلس زشتى را ناظر بودم و نفس تندى مىشنيدم و مغيره را ديدم كه آن زن را به زير گرفته بود ، پس عمر گفت : آيا تو ديدى كه مغيره داخل و خارج مىكند مانند ميل در سرمه‌دان ، گفت : نه ، ابو الفرج گويد : عدّهء زيادى از راويان ، روايت كرده‌اند كه زياد گفت : ديدم مغيره هر دو پاى زن را بلند كرده و خايه‌هاى او را ديدم كه در ميان دو ران زن در رفت و آمد بود « 1 » و حركت سختى شنيدم و نفس بلندى به گوشم مىرسيد ، پس عمر گفت : آيا ديدى مانند ميل به سرمه‌دان فرو ببرد و بيرون بياورد ؟ گفت : نه ، عمر گفت : الله اكبر ، مغيره برخيز و آن سه نفر را تازيانه بزن ، مغيره به جلو آمد و ابو بكره را هشتاد ضربه شلّاق زد و بقيّه را نيز تازيانه زد و عدّه‌اى نقل كرده‌اند كه خود مغيره به آنان شلّاق نزد و عمر را از گفتار زياد خوش آمد و حد را از مغيره برداشت ! در روايت حاكم در مستدرك و ذهبى در تلخيص‌اش چنين است كه چون مغيره نجات يافت ، عمر تكبير گفت و خوشحال شد و همهء گواهان را تازيانه زد ، مگر زياد را . « 2 » و در فتوح البلدان است كه شبل گفت : آيا شهود حق را تازيانه مىزنى و حدّ الهى را از ميان مىبرى ؟ و چون ابو بكره شلّاق خورد گفت : گواهى مىدهم كه مغيره زنا كرد ، عمر گفت : دوباره شلاق‌اش بزنيد ، على گفت : اگر اين گفتار ابو بكره را شهادت بشمارى و حدّش بزنى من نيز رفيقت را سنگ‌سار كنم و در كنز العمال و منتخب‌اش و يعقوبى در تاريخ‌اش در موقف على قريب به همين مضمون نقل شده است . و در الاغانى و شرح ابن أبى الحديد گفته : ابو بكره ، پس از آن كه شلاق خورد گفت : گواهى مىدهم كه مغيره چنين و چنين كرد ، عمر خواست او را بزند على به عمر گفت : اگر او را دوباره تازيانه بزنى ، بايست رفيقت را سنگ‌سار كنى و عمر را از تصميمى كه داشت
هامش
( 1 ) . پاره‌اى از جملات به حكم امانت در نقل و ترجمه نگارش يافت با اين كه منافى عفت قلم بود ( مترجم ) . ( 2 ) . مستدرك حاكم ، ج 3 ، ص 448 .