تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
و در تاريخ ابو الفداء است كه چون اين خبر به ابو بكر و عمر رسيد ، عمر به ابو بكر گفت : به طور مسلّم خالد زنا كرده ، بايد سنگ‌سارش كنى ، ابى بكر گفت : من او را سنگ‌سار نخواهم كرد ، چه ، او وظيفه‌اى براى خود تشخيص داده ، گو اين كه در تشخيص وظيفه به خطا رفته است ! ! ؟ عمر گفت : او قاتل است و يك نفر مسلمان را كشته ، بايد او را قصاص كنى . ابو بكر گفت : من هرگز او را نخواهم كشت ، زيرا به طورى كه گفتم در وظيفه‌اى كه تشخيص داده ، به خطا رفته است ! ابو بكر گفت : من هرگز شمشيرى را كه او براى خدا از نيام كشيده ، در نيام نخواهم كرد . و در طبرى از ابن ابى بكر چنين نقل مىكند : اعتذار خالد در كشتن مالك اين بود كه مالك چون نزد من آمد ، در صحبت‌اش چنين گفت : من گمان نمىكنم پيغمبر شما جز چنين و چنان گفته باشد . « 1 » خالد گفت : مگر تو او را پيغمبر خويش نمىدانى كه مىگويى پيغمبر شما ، پس مالك را جلو كشيد و گردن‌اش را زد و سر ياران‌اش را هم از تن جدا كرد ، چون خبر كشته شدن مالك و ياران‌اش به عمر رسيد ، با ابو بكر در اين باره بسيار مذاكره نمود و گفت : اين دشمن خدا دست تعدّى بر مرد مسلمانى دراز كرده و او را كشته و بىدرنگ همچون حيوان ، به همسرش تجاوز نموده است . « 2 »
هامش
( 1 ) . ما اخال صاحبكم الا و قد كان يقول كذا و كذا . ( 2 ) . عدوالله ، عدا على امرء مسلم فقتله ، ثم زنا على امرأته .