خالد از سفر باز آمد و به مسجد رفت ، جبّهاى بر تن داشت كه زنگار آهن گرفته بود و عمامهاى بر سر پيچيده و چند چوبهء تير به علامت سربازان اسلامى ، بر آن فرو نشانده بود .
چون به مسجد وارد شد عمر - از فرط خشم - از جا برجست و چوبهاى تير را از عمامهء وى بيرون كشيد و درهم شكست ، پس از آن به خالد عتاب كرده و گفت :
از راه ريا و سالوس مرد مسلمانى را كشتى و به اين اكتفا نكرده همچون حيوانى بر زناش جهيدى ، به خدا قسم كه سنگسارت خواهم كرد كه سزايت جز اين نيست !
خالد همچنان ساكت بود و چون گمان داشت كه ابو بكر همچون عمر او را مجرم مىشناسد ، جوابى به عمر نداد چون به نزد ابو بكر رسيد و گزارش خود را داده از كردهاش عذر خواست ، بر خلاف انتظار ، ابو بكر عذرش را پذيرفت و از اين گناهاش درگذشت .
راوى گويد : همين كه خالد رضايت ابو بكر را جلب كرد ، از نزد وى خارج شد و به طرف مسجد رفت ، عمر هنوز در مسجد نشسته بود پس بر او بانگ بر عمر زد و گفت : هان اى پسر امّ شمله ! اكنون اگر حرفى با من دارى پيش آى و بگو ، عمر به فراست دريافت كه ابو بكر از خالد راضى شده است ؛ اين بود كه با خالد سخنى نگفت و راه خانهء خويش گرفت !
اين بود خلاصهء داستان خالد و مالك بن نويره در روايات صحيحهء معتبره كه عموم تاريخنگاران ، چنين نقل كردهاند و امّا اين داستان در روايات سيف به صورت ديگر نقل گرديده است كه در فضل آينده خواهيد خواند .
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 197
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص١٩٧