مورّخان اسلامى دربارهء سعد بن عباده مىنويسند : « 1 » پس از آن كه در سقيفه ، دستهء ابو بكر با مخالفت شديد سعد روبهرو شدند ، مصلحت كار در اين ديدند كه چند روزى مزاحم سعد نشوند . پس از آن كه كار بيعت صورت گرفت ، كسى را نزد او فرستادند و پيغام دادند بيا و بيعت كن كه ديگران حتّى افراد قبيلهات بيعت كردهاند ، سعد در جواب گفت : به خدا قسم تا تير در تركش دارم و مىتوانم شما را هدف سازم و نوك نيزهام را با خون شماها رنگين نمايم ، و تا بازويم توانايى شمشير زدن دارد كه با شما نبرد نمايم و به يارى اهل بيتم و كسانى كه از عشيرهء من هنوز گوش به فرمان منند ، تا آن جا كه بتوانم با شما بجنگم ، بيعت نخواهم كرد تا عرض حال خود را به پيشگاه الهى برم و حساب خود را با شما در آن محضر عدل روشن سازم .
چون اين گفتار به گوش ابو بكر رسيد ، عمر گفت : او را رها مكن تا بيعت نمايد ، ليكن بشير بن سعد اظهار نظر كرد : به عقيدهء من ، تعقيب قضيّه صلاح نيست ، زيرا اين مخالفت سعد بر مبناى لجاجت است ، و با آشنايى كه به اخلاق سعد دارم مىدانم كه او تا سر حدّ كشته شدن ايستادگى خواهد كرد و از طرفى كشته شدن سعد ، نيز ، به اين آسانى صورت نمىگيرد او يك نفر نيست كه بشود با كشتن او مخالفتها را از بين برد ، او بزرگ يك قبيلهء پرجمعيّت است و هنوز نفوذ معنوى خود را در ميان افراد قبيلهء خويش از دست نداده ، تا فرزندان و خويشان و جمعى از عشيرهء او كشته نشوند ، دسترسى به خود سعد پيدا نخواهيد كرد . بنابراين صلاح چنين است كه او را به خود واگذاريد . وى يك نفر بيش نيست و نمىتواند ضررى به شما بزند .
پيشنهاد بشير بن سعد مورد موافقت قرار گرفت و سعد بن عباده را به حال خود گذاردند . او نيز در نماز جماعت اينان و ديگر اجتماعاتشان حاضر نمىشد و هنگام حج هم متابعت از ايشان نمىكرد . . . و به همين حال بود تا ابو بكر از دنيا رفت و دوران
هامش
( 1 ) . طبرى ، ج 2 ، ص 459 ؛ و ابن اثير ، ج 2 ، ص 244 روايت را تا ( فاتر كوه ) نقل كرده است ، و كنز العمال ، ج 3 ، ص 134 ، حديث شمارهء 2296 ؛ و الامامة و السياسة ، ج 1 ، ص 10 ؛ و در سيرهء حلبى ، ج 4 ، ص 397 ، اضافه كرده است « كه سعد به هركس از آنان برمىخورد سلام نمىكرد » لا يسلم على من لقى منهم .