تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١
خلافت عمر رسيد . « 1 » روزى عمر در ايام خلافت‌اش ، در يكى از كوچه‌هاى مدينه سعد را ملاقات نمود و به او گفت : هان اى سعد ؟ ! سعد در جواب گفت : هان اى عمر ؟ ! عمر پرسيد : آيا تو چنين و چنان گفته بودى ؟ سعد گفت : آرى من بودم ، اكنون زمام كار به دست تو افتاده است ، ولى به خدا قسم محبوبيّت ابو بكر نزد ما بيش از تو بود و من شخصاً دوست ندارم كه در جوار تو باشم . عمر گفت : هر كه از همسايگى كسى منزجر باشد ، تغيير محل مىدهى . سعد گفت : همسايگى تو را چندان هم خوش ندارم و اين كار را خواهم كرد و به جوار بهتر از تو خواهم رفت . از اين ملاقات چيزى نگذشت كه سعد به شام سفر كرد . « 2 » بلاذرى در اين‌باره چنين نقل مىكند : « 3 » عمر شخصى را به شام فرستاد و به وى دستور داد سعد را به هر نحو كه ممكن است ، تطميع كند شايد بيعت نمايد ، و چنانچه بيعت نكرد ، از خداوند يارى بخواهد و . . . آن مأمور حركت كرد و در حوران ، سعد را ميان باغى ملاقات نمود و وى را به بيعت با عمر ترغيب نمود . سعد گفت : هرگز با فردى از قريش بيعت نخواهم كرد . فرستاده گفت : چنانچه بيعت نكنى تو را مىكشم . سعد گفت : اگر چه با من بجنگى ؟ گفت : مگر تو از آنچه ملّت بر آن اتّفاق كرده‌اند ، بيرونى ! ؟ سعد پاسخ داد : اگر مقصودت بيعت است ، آرى . در اين هنگام مأمور بر حسب امر ، تيرى ، به جانب سعد رها نمود و او را كشت .
هامش
( 1 ) . الرياض النضرة ، ج 1 ، ص 168 به اضافهء مصادرى كه پيش از اين ذكر شد . ( 2 ) . طبقات ابن سعد ، ج 3 ، ص 145 ؛ و تهذيب ابن عساكر ، ج 6 ، ص 90 ؛ در ترجمهء سعد و كنز العمال ، ج 3 ، ص 134 ، شمارهء 2296 ؛ سيرهء حلبى ، ج 3 ، ص 397 . ( 3 ) . العقد الفريد ، ج 3 ، ص 64 ؛ و قريب به اين روايت را بلاذرى در انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 188 آورده است .