خلافت عمر رسيد . « 1 » روزى عمر در ايام خلافتاش ، در يكى از كوچههاى مدينه سعد را ملاقات نمود و به او گفت : هان اى سعد ؟ !
سعد در جواب گفت : هان اى عمر ؟ !
عمر پرسيد : آيا تو چنين و چنان گفته بودى ؟
سعد گفت : آرى من بودم ، اكنون زمام كار به دست تو افتاده است ، ولى به خدا قسم محبوبيّت ابو بكر نزد ما بيش از تو بود و من شخصاً دوست ندارم كه در جوار تو باشم .
عمر گفت : هر كه از همسايگى كسى منزجر باشد ، تغيير محل مىدهى .
سعد گفت : همسايگى تو را چندان هم خوش ندارم و اين كار را خواهم كرد و به جوار بهتر از تو خواهم رفت .
از اين ملاقات چيزى نگذشت كه سعد به شام سفر كرد . « 2 » بلاذرى در اينباره چنين نقل مىكند : « 3 » عمر شخصى را به شام فرستاد و به وى دستور داد سعد را به هر نحو كه ممكن است ، تطميع كند شايد بيعت نمايد ، و چنانچه بيعت نكرد ، از خداوند يارى بخواهد و . . . آن مأمور حركت كرد و در حوران ، سعد را ميان باغى ملاقات نمود و وى را به بيعت با عمر ترغيب نمود .
سعد گفت : هرگز با فردى از قريش بيعت نخواهم كرد .
فرستاده گفت : چنانچه بيعت نكنى تو را مىكشم .
سعد گفت : اگر چه با من بجنگى ؟
گفت : مگر تو از آنچه ملّت بر آن اتّفاق كردهاند ، بيرونى ! ؟
سعد پاسخ داد : اگر مقصودت بيعت است ، آرى .
در اين هنگام مأمور بر حسب امر ، تيرى ، به جانب سعد رها نمود و او را كشت .
هامش
( 1 ) . الرياض النضرة ، ج 1 ، ص 168 به اضافهء مصادرى كه پيش از اين ذكر شد .
( 2 ) . طبقات ابن سعد ، ج 3 ، ص 145 ؛ و تهذيب ابن عساكر ، ج 6 ، ص 90 ؛ در ترجمهء سعد و كنز العمال ، ج 3 ، ص 134 ، شمارهء 2296 ؛ سيرهء حلبى ، ج 3 ، ص 397 .
( 3 ) . العقد الفريد ، ج 3 ، ص 64 ؛ و قريب به اين روايت را بلاذرى در انساب الاشراف ، ج 1 ، ص 188 آورده است .