از عباس و ابو سفيان كه بگذريم ، جمعى از اصحاب پيغمبر ( ص ) نيز به نفع على ( ع ) كار مىكردند و طرفدار بيعت با او بودند ، لكن على بن ابى طالب ( ع ) به واسطهء اهتمامى كه نسبت به آماده كردن جنازهء رسول خدا ( ص ) داشت ، فكرش از انديشهء خلافت منصرف شده ، راضى نشد كه بدن رسول خدا ( ص ) ميان خانه بر زمين باقى بماند و خود مشغول گرفتن بيعت براى خويش باشد . به همين علّت عبّاس بعدها ملامتاش نمود كه چرا از گرفتن بيعت خوددارى كرده است حقيقت امر اين است كه نه نضر عبّاس درست بود ، و نه ملامتاش بجا ! زيرا اگر رسول خدا ( ص ) پسر عم خود را براى ولايت تعيين كرده بود چنانچه جمعى از مسلمانان را عقيده بر آن است - بيعت كردن يا نكردن چيزى را از حق على ( ع ) ضايع نمىكرد .
مسلمانان اگر مىخواستند خواستهء پيغمبر ( ص ) را انجام دهند ، به وى نسبت هذيان گفتن نمىدادند . چنانچه فرض كنيم رسول خدا ( ص ) نسبت به اين كار امّت و پيروان خود اهمال ورزيده است - چنانچه گروهى ديگر از مسلمانان بر اين عقيدهاند - در اين صورت عبّاس حق نداشت با اين تدبير حق انتخاب را از ديگران سلب نمايد . به هر حال ، اگر على ( ع ) آن روز نصيحت عمويش را قبول مىكرد ، همان اعتراف به اشتباهى را كه دربارهء بيعت ابو بكر نمودند و لغزشاش « 1 » ناميدند ، دربارهء على ( ع ) نيز اظهار نظر مىنمودند . آن وقت بود كه مخالفين چنان آتش جنگى روشن مىنمودند كه به ساليان دراز خاموش شدنى نبود . زيرا آنها كسانى بودند كه نمىخواستند و دوست نداشتند افتخار نبوّت و خلافت هر دو نصيب بنى هاشم گردد .
ابن عبّاس روايت مىكند :
« عمر از من پرسيد : آيا مىدانى بعد از محمّد ( ص ) چه چيز مردم را از شما بازداشت ؟ گفتم : اگر ندانم امير المؤمنين آگاهم خواهد ساخت . گفت : نخواستند نبوّت و خلافت را در شما جمع نمايند و شما بر آنان بدين وسيله مباهات و افتخار نماييد » . « 2 »
هامش
( 1 ) . نظريّه عمر را دربارهء بيعت ابو بكر خواهيم نوشت . در آن نظريه عمر بيعت با ابو بكر را لغزش ناميده است .
( 2 ) . باقى اين روايت را از طبرى هنگامى كه نظريهء ابن عبّاس را دربارهء بيعت ابو بكر يادآور مىشويم نقل خواهيم كرد .