توست . در پاسخ ملائك ، خداوند سايهء مبارك قائم « آل محمّد » را برافراشت و فرمود : با دست اين انتقام حسين را مىگيرم .
( 1 ) راوى گويد : بعد از شهادت امام صلوات اللَّه عليه ، غبارى شديد و سياه و تار با بادى سرخ در آسمان برخاست كه هيچ چيز قابل ديد و رؤيت نبود ، تا آن جا كه مردم خيال كردند عذاب بر آنان فرود آمده است ، ساعتى درنگ كردند ، آن گاه بر طرف شد .
هلال بن نافع گويد : با لشكر عمر بن سعد بودم كه كسى فرياد زد : مژده اى امير ، اين شمر است كه حسين را كشت .
مىگويد : من از دو صف جدا شده كنار حسين عليه السّلام ايستادم ، آن حضرت در حال تسليم جان بود ، به خدا سوگند كه من كشتهء خون آلودى را نديدم كه زيباتر از وى يا چهرهاى نورانىتر از او داشته باشد ، كه نور رويش و جمال و زيبايى وى مرا از انديشهء در امر قتلش باز داشته بود .
در همان حال آب مىخواست ، شنيدم يكى به دو گفت : به خدا كه از آب نمىچشى تا در جهنم از حميم آن بچشى .
حسين عليه السّلام فرمود :
( لا ، بل أرد على جدّي رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و أسكن معه في داره
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ
، و أشرب
مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ
، و أشكو إليه ما ارتكبتم منّى و فعلتم بي )
، « نه ، بلكه بر جدّم رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله وارد مىشوم و با او در خانهاش مأوى گزيده در جايگاه صدق در نزد سلطانى مقتدر ، و از آب غير متغير آشاميده ، و از جناياتتان نزد او شكايت مىبرم » .
گويد : همگان چنان به خشم آمدند كه گوئيا خدا ذرّهاى رحم را در دل فردى از آنان قرار نداده ، در حالى كه حضرت امام عليه السّلام با آنان سخن مىفرمود ، سر مطهّرش را جدا نمودند ، و من از اين همه بىرحمى و سنگدلى به شگفت آمده گفتم : به خدا در هيچ امرى با شما اجتماع نمىكنم .
بعد براى غارت سلب لباس امام حسين عليه السّلام روى آورده پيراهنش را اسحاق بن