تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1413

مساهمون:

ص١٤١٣
شد خزان و بلبل از قول پريشان باز ماند ، 742 * شد شهره به عشق ، رهنمونِ دل من ، 2933 شد شهرهء عشق از پرستيدن من ، 2637 * شدم به عشق تو مشهور و نيستم خوشحال ، 383 شد وقت آن ديگر كه من ترك شكيبايى كنم ، 91 * شده از برگ و شكوفه به خلاف معهود ، 1866 شراب عشق مىسازد تو را از سرّ كار آگه ، 656 * شرح غم عشق را بيان دگر است ، 3128 شرف خواهى به گرد مقبلان گرد ، 2710 * شنيدستم كه روزى كرد ليلى ، 2427 شنيدم كه در دشت صنعا ، جُنيد ، 2861 * شنيدم كه وقت سحرگاه عيد ، 2680 شوق برون ز حد ، به صبورى قرار يافت ، 2755 * « شوقى » غم شوخ دلستانى دارى ، 521 شيخ كبير له ذنوب ، 3295 * شيخ نادان بَرَد ز نادانى ، 3268 شير خدا شاه ولايت على ، 3009 * صبر طلب مكنندم از دل شيدا ، 3029 صبر كن ! بر ستم بىخردان ، 3159 * صبغة اللّه هست خمّ رنگ هو ، 835 صد تيغ بلا ز هر طرف آخته‌اند ، 2782 * صدف وار ، بايد زبان دركشيدن ، 1019 صراحى شد به چشم مست و هشيار ، 2483 * صلاى باده زد پير خرابات ، 2568 صِمت عادت كن ! كه از يك گفتنك ، 1006 * صوفيان در دمى دو عيد كنند ، 248 صوفيان كبود پوش همه ، 3005 * صيد جويى به دشت دام نهاد ، 2704 طاعت ناقص من موجب غفران نشود ، 2575 ، 3484 * طرب اى عاشقان خوش‌رفتار ! ، 388 طرّهء مقصود ، از دست ارادت ، دور نيست ، 2535 * طريق عشق به ناموس مىرود شاهى ، 2844 ظالمى ما منه منتصر ، 3182 * ظاهرت چون گور كافر ، پر حلل ، 463 ظهور جمله اشيا ، به ضدّ است ، 2800 * عابدى در كوه لبنان بُد مقيم ، 633 عادت ما نيست رنجيدن ز كس ، 610 * عارفى از منعمى كرد اين سؤال ، 1127 عاشق اگر قرار دهد مرگ را به خود ، 3055 * عاشقم بر لطف و بر قهرش به جدّ ، 3459 عاصى اندر خواب ، نام توبه نتواند شنيد ، 1699 * عالَمى كشته شد و چشم تو را ناز همان ، 300 عذر دارى ، بنال « خاقانى » ! ، 232 * عرفى سخنت گرچه معما رنگ است ، 574 عشق آمد و صبر از دل ديوانه برون رفت ، 279 * عشق آمد و گردِ فتنه بر جانم ريخت ، 3242 عشقبازى كار آسان نيست ، اى دل ، سر بباز ! ، 3262 * عشق تو انديشه را سوخت كه رسوا شدم ، 304 عقل جز وى ، عقل را بدنام كرد ، 18 * عمرى ز پى وصال خوبان جهان ، 3239 عمرى گذشت و راه سلامى نيافتم ، 2793 * عيد ، هركس را ز يار خويش چشم عيدى است ، 347 ، 793 غازى ز پى شهادت اندر تك و پوست ، 517 * غافل مشو كه مركب مردان مرد را ، 2672 غافل منشين ! نه وقت بازيست ، 2776