تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1223

مساهمون:

ص١٢٢٣

3309 - جفاى يار

اى دست تو در جفا چو زلف تو دراز ! * وى بىسببى كشيده پا از من باز ! وى دست ز آستين برون كرده به عهد * امروز كشيده پاى در دامن ناز
( انورى ) * * *
گفتى كه : فلان ، ز ياد من خاموش است * در بادهء شوق ديگران مدهوش است شرمت نايد هنوز خاكِ درِ تو * از گرمىِ خون دل من در جوش است ؟
( حالتى ) * * *
ماييم همان زمزمهء عشق فغانى * پيداست كه ديگر به چه خرسند توان بود
( حالتى )

3310 - كشتهء عشق

اگر مرد عشقى ، كم خويش گير ! * و گرنه ره عافيت پيش گير ! مترس از محبّت ! كه خاكت كند * كه باقى شوى ، گر هلاكت كند تو را با حق آن آشنايى دهد * كه از دست خويشت رهايى دهد كه تا با خودى ، در خودت راه نيست * وزين نكته ، جز بى خود آگاه نيست نه مطرب ، كه آواز پاى ستور * سماع است اگر عشق دارىّ و شور مگس پيش شوريده‌اى پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد نه بم داند آشفته‌سامان ، نه زير * به آواز مرغى بنالد فقير سراينده خود مىنگردد خموش * و ليكن نه هر وقت باز است گوش چو شوريدگان مىپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند به چرخ اندر آيند دولاب‌وار * چو دولاب بر خود بگريند زار به تسليم ، سر در گريبان برند * چو طاقت نماند ، گريبان درند مكن عيب درويش بيهوش و مست * كه غرقست ، از آن مىزند پا و دست نگويم سماع اى برادر كه چيست ؟ * مگر مستمع را بدانم كه كيست گر از برج معنى بَرَد طير او * فرشته فرو ماند از سير او