3309 - جفاى يار
اى دست تو در جفا چو زلف تو دراز ! * وى بىسببى كشيده پا از من باز !
وى دست ز آستين برون كرده به عهد * امروز كشيده پاى در دامن ناز
( انورى )
* * *
گفتى كه : فلان ، ز ياد من خاموش است * در بادهء شوق ديگران مدهوش است
شرمت نايد هنوز خاكِ درِ تو * از گرمىِ خون دل من در جوش است ؟
( حالتى )
* * *
ماييم همان زمزمهء عشق فغانى * پيداست كه ديگر به چه خرسند توان بود
( حالتى )
3310 - كشتهء عشق
اگر مرد عشقى ، كم خويش گير ! * و گرنه ره عافيت پيش گير !
مترس از محبّت ! كه خاكت كند * كه باقى شوى ، گر هلاكت كند
تو را با حق آن آشنايى دهد * كه از دست خويشت رهايى دهد
كه تا با خودى ، در خودت راه نيست * وزين نكته ، جز بى خود آگاه نيست
نه مطرب ، كه آواز پاى ستور * سماع است اگر عشق دارىّ و شور
مگس پيش شوريدهاى پر نزد * كه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفتهسامان ، نه زير * به آواز مرغى بنالد فقير
سراينده خود مىنگردد خموش * و ليكن نه هر وقت باز است گوش
چو شوريدگان مىپرستى كنند * به آواز دولاب مستى كنند
به چرخ اندر آيند دولابوار * چو دولاب بر خود بگريند زار
به تسليم ، سر در گريبان برند * چو طاقت نماند ، گريبان درند
مكن عيب درويش بيهوش و مست * كه غرقست ، از آن مىزند پا و دست
نگويم سماع اى برادر كه چيست ؟ * مگر مستمع را بدانم كه كيست
گر از برج معنى بَرَد طير او * فرشته فرو ماند از سير او