3243 - فصيح
در كتاب « لسان المحاضر و النديم » است : مأمون ، با يحيى بن اكثم به جانب نيستانى گذشته ، شخصى مكتوبى را بر نى بلندى بسته ، به جانب مأمون آمد . قاطر مأمون كه بر آن سوار بود از مشاهدهء آن رم كرده ، نزديك به آن شد كه وى را به شيب اندازد ، مأمون از آن حركت در خشم شده ، سوگند به قتل ياد نمود . مرد مسكين گفت : اى امير ! ارباب فقر و احتياج بر خطر سوار شوند و بر آن عالماند و از حدّ ادب تجاوز كنند و بدان دانا باشند اگر ايّام ايشان را مساعد آمدى لاجرم به طريق احسن سؤال نمودندى ؛ اى امير ! تو هم اينگونه به سوى خدا روى بهتر است از اينكه قاتل به سوى او شوى . مأمون به جانب يحيى نگريسته ، گفت : از فصاحت اين شخص ، به خدا سوگند ، خود راضى شده از قتل وى درگذرم و هر حاجتى كه دارد به جاى آرم . پس او را عفو كرده و حاجتش را برآورد .
3244 - كاوش درون
ان توهمتم بهم انّ سواكم * ساكن فى فؤادى المحزون
فاسئلوا طيفكم يحسّ ضميرى * ان راى فيه غيركم فاهجرونى
( ناشناس )
* * * اگر قصد كردهايد به غير از شما در قلب غمگين من است ، خيال خود را بگوييد درون من را بكاود ، اگر جز شما در آن بود مرا به هجران مبتلا كنيد .
3245 - محرم راز
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز * هركسى برحسب فهم گمانى دارد
( حافظ )
* * *
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست * در حقّ ما هرچه گويد ، جاى هيچ اكراه نيست
بر در ميخانه رفتن ، كار يكرنگان بود * خودفروشان را به كوى مىفروشان راه نيست
هركه خواهد ، گو بيار ! هرچه خواهد گو ! بگو : * كبر و ناز و حاجب و دربان در اين درگاه نيست
هرچه هست ، از قامتِ ناسازِ بىاندام ماست * ورنه تشريف تو ، بر بالاى كس كوتاه نيست
( حافظ )