3234 - ترك معصيت
دايم دل خود به معصيت ، شاد كنى * چون غم رسدت ، خداى را ياد كنى
دنيا ز تو رفته و تو را دعوىِ تَرك * گنجشك پريده را چو آزاد كنى
( حسن دهلوى )
3235 - عهد تازه
به چشمى نازِ بىاندازه كردن * به ديگر چشم ، عهدى تازه كردن
عتابش گرچه مىزد شيشه بر سنگ * عقيقش نرخ مىپرسيد در چنگ
دو شكرّ ، چون عقيق آب داده * دو گيسو ، چون كمند تاب داده
خم گيسوش آب از دل كشيده * به گيسو سبزه را بر گل كشيده
شده گرم از نسيم مشكبيزش * دماغ نرگس بيمارخيزش
( نظامى )
3236 - جور گلعذار
چه خوش باشد در آغاز جوانى ! * دو دلبر را به هم ، سوداى جانى
گه از ابر و عتاب آغاز كردن * كه از مژگان بيان راز كردن
گهى از دور باشِ غمزه راندن * گهى از گوشههاى چشم خواندن
فشرده عشق در دلها قدم سخت * خرد برده به صحراى عدم رخت
درون جان ، خيال زلف و بالا * چو دزد خانگى ، جاسوس كالا
مى تلخست جور گلعذاران * كه هرچندش خورى ، باشد گواران
( خسرو دهلوى )
3237 - مرتبهء قرب
با فاقه و فقر همنشينم كردى * بىمونس و بىيار غمينم كردى
اين مرتبهء مقرّبان در توست * آيا به چه خدمت ، اين چنينم كردى ؟
( كمال الدّين اسماعيل )