* * * دو چيز را بر جوانان نمىپسندم ، غرور در ثروت و ذلت فقر ، چون ثروتمند شدى مغرور مباش و چون فقير شدى بر روزگار فخر به فروش .
2900 - تقدير
يكى از خوارج را به نزد « حجّاج » آورده ، امر به صلب وى نمود ؛ آن مرد يك روز مهلت خواست ، حجّاج گفت : از يك روزهء مهلت چه خيزد ؟ گفت : در آن روز ، عفو تو را با تقدير حق تعالى مأمول دارم ؛ حجّاج او را عفو نمود .
2901 - هجو خويشتن
ابو دلامه به نزد منصور رفته ، پسرانش « مهدى » و « جعفر » و بنى عمّش « عيسى » ، در نزد او نشسته بودند ، ابو دلامه را گفت : عهد كردهام كه اگر هجو يكى از اهل اين مجلس نكنى ، زبانت قطع كنم . مهدى و عيسى و جعفر نيز هريك اشاره مىكردند كه اگر به هجو ما لب نگشايى از صلات و جوايز ، تو را گرانمايه كنم ابو دلامه نيز بعد از تصوّرات كه از مخالفت امير به قطع زبان متيقن گرديده گفت : خود هم يكى از اهل مجلسم هجو خود را كنم تا كه از قطع زبان ايمن باشم :
ألا قبحت أنت أبا دلامة * فلست من الكرام و لا كرامة
إذا لبس العمامة قلت قرد * و خنزير إذا نزع العمامة
جمعت دمامة و جمعت لؤما * كذاك اللؤم يتبعه الدمامة
فإن تك قد جمعت نعيم دنيا * فلا تفرح فقد دنت القيامة
* * * اى ابو دلامه ! چه ناخوشايند كه تويى ! نه از بزرگوارانى و نه بزرگوارى دارى . چون عمامه بگذارى ، همچون بوزينهاى و چون بردارى ، همانند خوكى ، زشتى و خسّت را باهم دارى . چنين است كه خسّت در پى زشتى آيد . اگر همهء نعمتهاى دنيا را جمع دارى ، خوشحال مباش ! كه در قيامت پست خواهى بود .
منصور را خنديدن گرفت چه خود و چه حاضرين وى را مورد عطاى احسان ساختند .
2902 - تسلّى
زنى « غريبه » نام كه از اجمل نسوان و داناترين زنان بود با « محمّد بن حامد » عاشق و معشوق و