2782 - تيغ بلا
صد تيغ بلا ز هرطرف آختهاند * بر ما همه گلگون جفا تافتهاند
فرياد كه دشمنان به هم ساختهاند * و احباب به حال ما نپرداختهاند
( ناشناس )
2783 - در مذمّت پرخورى
مخور بسيار چون كرمان بىزور ! * به كم خوردن كمر بربند چون مور !
حرام آمد علف تاراج كردن * به دار و طبع را محتاج كردن
مخور چندانكه خرما خوار گردد ! * گوارش در دهن مردار گردد
چو باشد خوردن نان گلشكروار * نباشد طبع را با گلشكر كار
جهان زهر است و زهر تلخناكش * به كم خوردن توان رست از هلاكش
( منظومه خسرو و شيرين )
2784 - قناعت
قرص جويى مىشكن و مىشكيب * تا نخورى گندم آدم فريب
تا شكنى نان و كفى آب هست * كفچه مكن بر سر هركاسه دست
آن خور و آن پوش چو شير و پلنگ ! * كآورى آن را همهروزه به چنگ
نان خورش از سينهء خود كن چو آب ! * ور جگر خويش چو آتش كباب
گر دل خرسند « نظامى » تُراست * ملك قناعت به تمامى تُراست
( خسرو شيرين نظامى )
* * *
اگر باشى به تخت و تاج محتاج * زمين را تخت كن ! خورشيد را تاج
به خرسندى برآور سر كه رستى * بلاى محكم آمد خودپرستى
در اين هستى كه يا بى نيستى زود * ببايد شد به هست و نيست خشنود
لباسى پوش چون خورشيد و چون ماه ! * كه باشد تا تو باشى با تو همراه
جهان چون مار افعى پيچپيچ است * مخواه از وى كز او در دست هيچ است
( خسرو شيرين نظامى )